Friday, September 29, 2006

ما ایرونیا

سلام

من در حیرتم ما ایرونیا چقدر رو داریم بخدا. توی هر چیزی باید به همه دنیا ثابت کنیم که آخرشیم و اگه نیستیم خدای نکرده حتما حقمون رو خوردن. چرا قبول نمیکنیم که مشکل از ماست و ما هم میتونیم اشتباه کنیم.

ادعا میکنند که ایرونیا صاحب تمدنی غنی و فرهنگی والا هستن.
کدوم فرهنگ والا وقتی کمترین ادب و ارزش رو برای افراد دوروبرمون قایلیم؟ کدوم تمدن وقتی آلوده ترین خیابونا رو داریم. خطرناک ترین جاده ها رو داریم و برای جان آدمی پشیزی قایل نیستیم؟
گویند ایرونیا مهمان نواز و با گذشتند.
کدوم مهماننوازی؟ هر گردشگر خارجی که پاشو میذاره تو ممکتمون رو به طمع دلارهاش میچاپیم. بارها شده که توریستها رو غارت کنن و هزار تا بلا سرشون بیارن. کدوم گذشت؟ ما حتی برای گذر از یه تقاطع خیابون به هم راه نمیدیم چون خیال میکنیم از همه مهمتر یا گرفتار تریم.

ما ایرونیا پاکدامن ترین مردمانیم!
پس این دخترایی که به کشورهای عربی فروخته میشن کجایین؟ این همه زن خیابونی مال کدوم کشورن؟ این همه فحشا و قتلهای ناموسی مال کدوم کشوره؟

ما ایرونیا پهلوان منشیم!
از تیم یازده نفره وزنه برداری نه نفر دوپینگ میکنن. بهترین بازیکن فوتبالمون لگد میزنه زیر ساک پزشک تیم جلو میلیاردها بیننده. سرپرست تیم فوتسال جلو همه رسانه ها بازیکن تیم رو کتک میزنه. دو تا از بازیکنهای تیم ملی فوتبالمون در حین بازی به هم مشت و لگد پرت میکنن.

میگیم بهترین تماشاگران رو داریم
ما که فقط فحش ناموس میدیم اونم به بازیکن خودی. چرا اون تماشاگر کره ای که از اول تا آخر تیم خودشو تشویق میکنه بهترین نیس؟

مومن ترین مردمان و کامل ترین دین رو داریم!
پس اینهمه قتل و دزدی و جنایت کار کیه؟ این همه حق کشی و بیرحمی نسبت به زنان و کودکان از کجا ناشی میشه. شما تا حالا شده بشنوید که عاملان یک بمبگذاری مسلمون نباشن؟ کدوم کشور مسلمونی مردماش تو رفاهن؟

صحبت از خشکیدن یک برگ نیس
وای! جنگل را بیابان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند

آره اولیم
تو فحشا
تو تعداد تصادفات جاده ای. تعداد افرادی که هر سال فقط تو سانحه رانندگی کشته میشن از تلفات جنگ لبنان و اسراییل بیشتره و ما سنگ اونا رو به سینه میزنیم!

آره اولیم
تو تعداد سقوط هواپیما
تو تعداد روزنامه های تحریمی
تو آمار دختران فراری و پهلوون پنبه های دوپینگی

بیایین باور کنیم که عقبیم. که مشکل داریم و قبول کنیم که تا مشکلاتمون رو باور نکنیم هر روز بدتر از دیروز خواهد بود. پس بیا برخیزیم. از همین امروز از همین لحظه برای بهتر شدن. برای انسان بودن. بیا کاری کنیم که افتخار به ایرانی بودنمون شعار نباشه.

چو ایران نباشد تن من مباد
در این مرز و بوم زنده یک تن مباد
دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
همه سر به سر تن به کشتن دهیم
از آن به که میهن به دشمن دهیم

میلاد


توضیح: ایران زمین. ۲۵۰۰ سال پیش


Monday, September 18, 2006

چند سوال چند جواب

سلام

یه مدت به طرز وحشتناکی گرفتار بودم و انقدر کار ریخته بود سرم که تا به خودم میجنبیدم میدیدم شب شده و من حتی یادم رفته که ناهار بخورم. یکی دو روزه که سرم یه خورده خلوت تر شده و امروز وقت کردم که بعد از یه وقفه به نسبت طولانی دوباره بنویسم.
تو این دو سه روز اخبار رو دنبال کردم و دیدم تو این چند روزه ظاهرا همه گرفتار بودند و اتفاقات گوناگونی در اقصی نقاط دنیا رخ داده. مثلا بعد از ۲۵ سال یک سیاستمدار بلند پایه ایرانی یعنی محمد خاتمی به طرز شخصی وارد امریکا شد. بدبخت خاتمی اگه میدونس اینهمه براش مشکل ساز میشه این سفر فکر نمیکنم پاشو حتی از خونش بیرون میذاشت چه برسه اینکه بره امریکا! تو امریکا که جلو سخنرانیاش تظاهرات کردن و ازش رسما شکایت کردن. تو ایران هم که همسر سخنگوی دولت که کم کم داره از خود دولت و سخنگوش معروفتر میشه حسابی بهش توپید. به هر حال از لحاظ سیاسی کمتر کسیه که نسبت به اهمیت این سفر شک داشته باشه.
همچنین مذاکرات هسته ای ایران هم وارد فاز مثبتی شده و خدا کنه هیچکی ازون حرفای عجیب قریب نزنه که اینم ختم به خیر شه.
پاپ عزیز هم که ماشالا همه تندروها رو روسفید کرد و کم مونده بود حالا که اتیشا داره میخوابه جنگ راه بندازه! آخه اینم حرف بود تو زدی؟ خدایی این آلمانیا همشون یه چیزیشون میشه حتی پاپشون!
خبر مهم رو هم که نیما داد و من شنیدم باز هم یه سری از بچه ها فوق قبول شدن که به همشون تبریک میگم .
در مورد فوق و پذیرش و مسایل مربوطه بعضی وقتا دوستانم منو قابل دونستن و یه سری سوالها پرسیدن. چون خیلی ازین سوالات بین همه مشترکه بد ندیدم که اینجا مطرحش کنم. البته نیما کار منو حسابی سبک کرده تو دو نوبت و من فقط حرفاشو تکمیل میکنم:
سوال: الان رو چه زمینه هایی داره بیشتر کار میشه و او انور چه چیزایی بیشتر تو بورسه؟
جواب: همه چیز! این کاملا بسته به علاقه شما هست. تو تمام زمینه ها جای کار هست وگرنه نیازی نبود که اینهمه خرج استاد و تحقیق و غیره کرد.
سوال: تو هر فیلد چه شاخه هایی از همه محبوب ترن؟ مثلا تو بازیابی اطلاعات چی خوبه؟
جواب: بهترین راه برای پیدا کردن پاسخ این سوال نگاه کردن به تعداد مقالات ارسال شده در کنفرانسهای معتبره. برای مثال اگه میبینین که تو یه زمینه خاص تعداد زیادی مقاله چاپ شده میشه نتیجه گرفت که زمینه پرطرفداریه. البته این رقابت رو هم سختتر میکنه.
سوال : میخوام بعد از فوق برا ادامه تحصیل برم خارج. چیا لازم دارم؟
جواب:
۱. معدل خوب
۲. زبان قوی
۳. توصیه نامه از یه استاد معتبر
۴. مقاله
من روی ۲ مورد آخر خیلی تاکید دارم. استاد نقش بسیار مهمی رو بازی میکنه چه در دادن مقالات چه در کمک برا گرفتن پذیرش. اونایی که دارن فوقشون رو شروع میکنن سعی کنن حتما با استادی کار کنن که انور آب شناخته شدست. توصیه نامه چنین استادی خیلی میتونه موثر باشه.
در مورد مقاله هم من نمیگم چطور بنویسین یا کجا بفرستین چون اون خودش یه بحث جداگانه میطلبه. فقط هر چی مینویسین انگلیسی بنویسین. حتا مقالاتی که برا کنفرانسهای داخلی میفرستین. مقالات فارسی چون برای دانشگاهها و استادهای خارجی قابل خوندن نیس در گرفتن پذیرش کمک چندانی نمیکنن.

ظاهرا مطلب به درازا کشید. ایشالا در فرصتهای بعدی بیشتر در این زمینه مینویسم.

خوش باشین
میلاد


توضیح: کوالا


Thursday, September 14, 2006

به هم دبستانی هایم

خبر شنیدن موفقیت دوستان همیشه خوشاینده. خصوصا وقتی این دوستان بخشی از زندگی شما رو ساخته باشند. وقتی در کنارشون زندگی رو یاد گرفته باشی. وقتی به یادت می آد زمانی رو که از چگونه زنده ماندن فراتر رفتی و دغدغه ی چگونه زیستن پیدا کردی .... وقتی تلنگر زمانه چشمت رو باز کرد به این واقعیت که"یک با یک برابر نیست" مگر در چگونه مردن.

بدون شک خیلی از شما میدونید که روبوکاپ برای من و دوستانم فراتر از یک تفریح کودکانه یا یک هوس زودگذر بود. روبوکاپ برای ما طعم زندگی بود در حجم یک اتاق ... چهار دیواری که گاهی خودمون رو دل خوش می کردیم و بادی در دماغ و Lab صداش می کردیم. امپراطوری بدون فرامانروا.

شروع شدنش همون قدر برای دانشگاه بی اهمیت بود که بسته شدنش و همون قدر برای من و دوستانم پر هیجان که دردناک ....

اما آنچه نه در خاطره ی کاپ های ما موند و نه در Certificateها نوشته شد شعله ی صمیمیتی بود که چهار سال به همون اتاقک کنج ناکجا آباد نور داد ... انرژی داد .... گرما داد. آنچه بیعت برادرانه را به فراتر از رابطه ی نَسَبی برد و ثابت کرد که به سبب حادثه هم می شه مردانگی پیدا کرد خواه در کالبد یک مرد یا یک زن.

دوستان من به من آموختند همت یعنی چه. دوستان من به خیلی ها نهیب زدند که عزت از پس تملق بیرون نمی آد. به من آموختند سازگاری با جمع رو ... دوستان من، من رو از بستر حمایت های کودکانه بیرون کشیدند و در اجتماع چهار نفره درس بزرگ شدن بهم دادند. دوستان من ثابت کردند که واقعه ی روبوکاپ یک حادثه نبود که تکرار بر حادثه وارد نیست. در این جامعه کوچک من یاد گرفتم که آبرو با زخم تنگ نظر ریخته نمی شه .... با نمره افزوده نمی شه و با رتبه ی دانشگاه سنجیده نمی شه. رتبه ی اول هم ارزانی خاکستر پاش معرکه ....

شنیدم که در نهایت خانوم امیری هم راه دانشگاه تهران رو در پیش گرفت. دوست عزیز از صمیم قلب برات آرزوی موفقیت می کنم.

دلم برای تک تک تون .... برای عطر معرفت .... و برای تقسیم یک لبخند تنگ شده......

نیما

Saturday, September 09, 2006

خونه


سلام.
همینطوری یهو حسش اومد که یه عکس از ونکوور براتون بفرستم. سمت راست (جایی که خورشید داره غروب می کنه) می تونید برج های DownTown رو ببینید و سمت چپ هم می تونید برج های MetroTown رو ببینید. برا دیدن عکس بزرگتر می تونید روش کلیک کنید.

قابل توجه اونا که خودشون می دونن ..... این عکس رو از طبقه 24 و از روی بالکن خونمون گرفتیم.... ها ها ها

نیما

Monday, September 04, 2006

پذیرش 2 - دستمال الکترونیک

بالاخره داستان نقل مکان به خونه جدید تموم شد. الان 4شبه که ما اومدیم خونه ی جدید و انصافا هر روز که بیدار می شیم کلی ازخودمون و خونه خوشمون میاد. هرچند اینم باید بگم که به پول ایران تقریبا داریم ماهی یک میلیون تومن اجاره خونه می دیم. فک می کنم اگه قرار بود ایران اینقدر اجاره بدیم می شد توی بهترین جای تهران یه خونه ی خیلی باحال بگیریم... هر چند که به پول اینجا خیلی زیاد نیست و اگه بین دو نفر تقسیم کنید تقریبا می شه ماهی 600 دلار که خوب برای اجاره توی ونکوور طبیعی هست. برا همین فکر نکنید که ما خیلی پول داریم، چون نیستیم! اگه بودیم خوشحال می شدم که کلاس بذارم اما واقعا این خبرا نیست :)

این بار می خوام در مورد قسمت دوم پذیرش بنویسم. توی قسمت اول در مورد بعضی از مطالب قبل از اقدام برای پذیرش که به ذهنم رسید توضیح دادم و فکر می کنم به اندازه ی کافی به همتون روحیه دادم. مهم ترین مسئله قبل از سفر اینه که بدونید چه نقاط ضعفی دارید و سعی کنید کاری کنید که این مشکلات تا جایی که ممکنه حل بشه. وقتی بدونید نقاط ضعف شما چیه مسلما امادگی بیشتری برای مواجهه باهاش دارید. خیلی از دوستان گله کرده بودن که مطالبی که من نوشتم درست نیست. فکر می کنم دو تا مشکل اساسی توی فهم مطالب وجود داشت. اول این که من با نگاه طنز می نویسم. برا همین نباید انتظار داشته باشید مستقیم حرف بزنم. در ثانی، من در مورد مسائل و مشکلات خودم نوشته بودم که خوب حتما در مورد خیلی های دیگه صادق نیست. اینو اول مطلب قبلی هم نوشته بودم...

به هر حال فرض اینجا براینه که شما قسمت اول رو رد کردید. حالا می رسیم به قسمت دوم. توی این مرحله اقدامات جدی تر میشه. توی کلاس TOEFL ثبت نام می کنید (یا نمی کنید) و همش به خودتون روحیه می دین که همه چیز حله. 20 تا کتاب TOEFL از جمله 504 absolutely essential words و TOEFL Longman و TOEFL BARRONS و 1100 words you need to know رو می خرید. هر روز چند تا درسش رو می خونید و فرداش همش رو فراموش می کنید. دوباره بر می گردین و می خونید و به خودتون روحیه میدین که دفعه دوم دیگه یادتون نمی ره. فرداش بیدار می شید و بازم هیچی یادتون نیست.

در مرحله بعد دانشگاه های مرتبط به خودتون رو پیدا می کنید. از MIT و Stanford شروع می کنید و در نهایت دانشگاه Flower Hill in Onion Village که همون گل تپه شعبه ی ده پیاز اما در آمریکا، کانادا یا استرالیا هست رو هم چک می کنید. کی به کیه. بعد که پذیرش گرفتید به فک و فامیل می گید که از کدوم کشور پذیرش گرفتید دیگه. کسی با دانشگاهش کاری نداره که. فقط تو رو خدا دقت کنید که دانشگاه رشته ی شما رو داشته باشه که اگه نداشته باشه خیلی ضایع می شه.

میرید توی سایت دانشکده ی مرتبط. مثلا School of Watering Sea Weeds ، می رید توی لیست اساتید(Faculty Members) و توی Research Interest همه ی استادا رو نگاه می کنید. اونایی که از همه به رشته و علاقه ی شما نزدیکتر هستن رو انتخاب می کنید و براشون یه ایمیل می زنید و دستمال الکترونیک رو attach می کنید. یعنی از هر روشی برای مخ زدنشون استفاده می کنید. از قربون صدقه و چاکرم مخلصم به بالا.

بعدش می رید به قسمت Admission/Application و تمام مدارک رو در میارید. این قسمت معمولا شامل یه سری فرم هست که باید پر کنید. در پر کردن فرم ها می تونید از دروغ های مصلحتی هم استفاده کنید. هرچند احتیاط واجب بر این است که سوتی بد فرم ندید. مثلا نگید که شاگرد اول دانشگاه بودین وقتی معدلتون 12.95 هستش. نمره TOEFL هم اینحا نوشته که باید چند باشه و این که دانشکده ی شما GRE می خواد یا نه. نمره ی TOEFL رو که دیدید اصلا نگران نشید چون مطمئنا با حافظه قوی و توکل به خدا و حمایت پدر و مادر و پشتکار حتما قبول می شید. این چند تا کلمه رو هم حفظ کنید که اگه قبول شدید حتما لازم می شن.

باید یه Curriculum Vitae یا Resume بنویسید و یه گزارش مختصر از کارایی که انجام دادید بدید. باز هم خالی بندی چنانچه سبب فعل گناه نگردد یا فاعل از کرده ی خود پشیمان گشته و پس از اخذ پذیرش 200 یتیم را هر یک قرصی نان دهد مانعی ندارد. یه Statement of Purpose هم باید بنویسید که خیلی مهمه. توی این یکی داستان زندگی گذشته رو ننویسید. من توی SOP خودم خاطره هم نوشتم! اما اینجا باید بنویسید که چه چیزی می خواید برای دانشگاهی که میرید ببرید. یا به قولی چند مرده حلاج هستید.

آخرش هم باید از چند استاد باحالتون توی دانشگاه فعلی Reference Letter بگیرید. یادتون باشه که باید خوب بنویسن. برای همین باید از اونا بگیرید که می دونید خوب می نویسن، در غیر این صورت بی خیال بشید.

خوب تا اینجا رسیدید. به خوندن TOEFL ادامه بدید تا من بقیه اش رو تو یه فرصت دیگه بنویسم. ضمنا اینجا هم یه راهنمای پذیرش به فارسی براتون می ذارم که میتونید دانلود کنید. کپی رایتش برای یه عده از بچه های شریف هست که دستشون درد نکنه.

خوب باشید

نیما

Monday, August 28, 2006

پشت دریا


قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.

Monday, August 21, 2006

طلوع

دلتنگی جز‌ء لاینفک غربت و از گسترین احساسات زندگیه. هم تلخ و آزار دهنده و هم شیرین چرا که ریشه در عشق داره

ولی بیایید از حزن و اندوه نگیم. یقین دارم که بابا حسین ( که مثل پدر خودم براشون احترام قایلم) و نیما جفتشون نه تنها هر روز با یاد هم از خواب پامیشن بلکه تو رویای هر شب یکدیگه هم هستن. اینرو نیما و بابا حسین هر دو خوب میدونن و یاداوریش نمکیه که رو زخم همیشه تازه غربت پاشیده میشه

پس بذارید من جملات نیما و بابا حسین رو با اجازه جفتشون کامل کنم


با وجود همه دلتنگیها هر ۲۱ ماه یاداور طلوع یک زندگی تازه یک هدف بزرگ و یک همت عظیمه. یاداور بلوغ فکری رفیق من و تمام آدمای مثل اونه. ۲۱ هر ماه این نهیب رو میزنه که هدفی بزرگتر از غربت در پیش روست. هدفی که سخت ترین مشکلات رو به خاطرش تحمل میکنیم و روز به روز به اون نزدیکتر میشیم. و چقدر شیرینه این احساس نزدیکتر شدن و رسیدن

و من یقین دارم که بابا حسین هر روز به خاطر میارن که چقدر از موقعیت کنونی پسرشون خوشحالن. چقدر از موفقیت فرزندشون به خودشون میبالند و یادشون میاد که چقدر دوست داشتن نیما به اهدافش دست پیدا کنه. قلبشون گرمه که نیما بهترین مسیر رو برای پیشرفت انتخاب کرده. و پیشرفت و سعادت فرزند بزرگترین آرزوی پدر و مادره

غربت هست. سختی هست. اما هدف و امید هم هست. و قصد من و نیما از نوشتن در «پشت دریا» سخن گفتن از طلوعه که غروب رو همه میشناسند.

خوش باشین

میلاد

21

عادت کردم به این که به 21ام هر ماه با دقت بیشتری نگاه کنم. به خودم و به اینکه چقدر بزرگ شدم. 21 برام عدد مقدسی شده .... همه چیز از 21ام شروع شد. ساعت 10 شب.

توی چشای خیلی ها نگاه کردم .... مطمئن نبودم که دوباره کی این فرصت رو پیدا می کنم. چمدان تنهایی روی دوشم سنگینی می کرد و دلهره ی روبرویی با دنیای تازه قلبم رو سخت فشار می داد.

باز هم یه 21 دیگه رسید... و این ماه به من نه فقط گذر یک ماه .... که گذر یک سال رو یادآوری کرد ..... و منی که هنوز فرصت نگاه دوباره به اون چشمای نگران و منتظر رو پیدا نکردم.

یک سال گذشت ....

نیما

Tuesday, August 15, 2006

پذیرش1

سلام

شاید باورتون نشه اما تقریبا هر روز برام پیش میاد که به سوال های دوستان در مورد پذیرش و apply و بورس و این مسائل جواب بدم. فکر کردم بد نیست که یه چیزی بنویسم و بذارم رو وبلاگ و اینطوری میتونم به همه بگم که بیان و اینجا رو بخونن و کار خودم هم کلی راحت می شه! قبل از اینکه هر حرفی بزنم باید بگم که مسائلی که اینجا می نویسم نظر شخصی منه و شما می تونید مطالب دیگه توی سایتهای دیگه پیدا کنید که ممکنه با نظر من مغایر باشه. امیدوارم میلاد هم بعد از برگشت به خونه در مورد تجربه و نظر خودش بنویسه.

مطالب خودم در مورد پذیرش رو توی چند تا پست می نویسم، ضمن اینکه براشون قالب خیلی رسمی و جدی انتخاب نمی کنم. مطمئنا برداشت به عهده ی شما و به اقتضای شرایط زمانی و مکانی شماست. توی اولین پست در مورد پیش زمینه های پذیرش می نویسم. قبل از اینکه بخواید فکر خارج کنید، توی وجود خودتون دنبال جواب ها بگردین و صادقانه جواب بدین به همشون، اگه احساس کردین که بعضی از موارد در مورد شما صادقه خوندن بقیش رو بی خیال شید. برای اینکه مطمئن بشید برای اومدن آماده هستید باید این نکات رو در نظر بگیرید:

1) مهم تر از همه اینکه چقدر روت زیاده! اگه از کنف شدن، از تحمل لبخندهای توام با تمسخر، از برخوردهای نژادپرستانه (که میتونه نتیجه برداشت شخصی شما یا غرض ورزی طرف مقابل باشه)، از دادن سوتی های کلان، و از گم شدن توی دنیای سوال می ترسی .... بی خیال خوندن بقیه ی مطلب شو، یه زنگ به بر و بکس بزن و برید با هم یه دوری بزنید و از آب و هوا لذت ببرید. هر چند وقت یه بار هم به خودت یادآوری کن که مردم دور و برفارسی حرف می زنن و تو بصورت ناخودآگاه می فهمی. بعدش هم کلی خوشحال شو.

2) اگه مامانی هستی و بعد 10 روز دلت واسه مامان و بابا و عمو و خاله تنگ می شه .....مثه بچه خوب برو یه دسه گل برا تک تک اعضای خونه بخر و خارج رفتن هم بی خیال شو. ضمنا بقیه ی این نوشته هم به کارت نمی یاد!

3) اگه وقتی تلفن زنگ می زنه قلبت مثه مسلسل می زنه و وقتی بابا یا مامانت گوشی رو بر می دارن یکی با آقای حسینی یا احمدی یا رجبی کار داره و بعد هم مطمئنا فامیلی تو هیچ کدوم از اینا نیست و بلافاصله موبایل و بر میداری و میری تو حیاط یا تو اتاقت یا .... و احساس می کنی که این دیگه آخر خطه و تیریپ لیلی و مجنون بازیه .... بدون هیچ توضیحی ازت می خوام که بی خیال خارج شی!

4) اگه داری فکر می کنی کی حس کنکور ارشد رو داره و می خوای از زیر کنکور در بری اما در عین حال می خوای فردا بهت بگن دکتر و فکر می کنی که اینجا راحت تره .... تو رو خدا این نصیحت رو جدی بگیر و بشین درست رو بخون. چون حتی اگه بشه و بیای اینجا .... وقتی بیای اینجا 1000 بار پیش میاد که لعنت می کنی خودت رو که این چه اشتباهی بود. خصوصا ماه های اول.

5) اگه انگلیسی رو در حد I am a table صحبت می کنی و کلی هم احساس خارجی بودن بهت دست میده، یا اگه تو جمله های فارسی کلمه های انگلیسی با لهجه ی غلیظ می پرونی و خودتم معنی بعضی هاش رو نمی دونی.... همون جا بمون و برا دوستات تیریپ بذار که کارت تو زبان درسته و خودت و الکی تو درد سر ننداز


6) اگه برات زبان کشوری که میخوای بری مهم نیست و فکر می کنی می خوای بری ژاپن یا آلمان یا فرانسه، اما به پاکستان و افغانستان هم راضی می شی که دیگه ای وا... داری!

7) اگه فکر می کنی اینجا خیلی پول درآوردن راحته و می خوای بیای و استاد دانشگاه بشی و پول خفن بگیری و تحقیقات کنی و ....باور کن ایران خیلی باحال تره. ایران تنها جایی که می تونی بی حساب و کتاب از دولت پول بگیری (از یک قرون تا صد میلیون) و بعدش هم یه مدت الکی بازی بازی کنی و آخرش بگی نشد و هیچ کس هم بهت گیر نده!

8) اگه عشق خارج هستی و تنها دلیلت برا اینکه بیای اینه که خارج باشی و بابا و مامانت جلو فک و فامیل کلاس بذارن ....یا اینکه می خوای "عین ا... باقرزاده ی" مامان و بابات باشی و وقتی بر میگردی بگی که در غرب بهت پیشنهاداتی شده..... بشین و از دو تا ده بار فیلم صمد و بعدش هم ممل آمریکایی رو نگاه کن و بعدش هم یه نتیجه گیری بنویس و بزن بالا تختت و هر شب بخون ....

9) اگه دلت به این خوشه که دوست بابات یا دوست دوست بابات اونجا پمپ بنزین داره و از تو حمایت می کنه کلا بی خیال شو. تازه از اون بدتر...اگه دلت به حمایت خاله و دایی گرمه .... مطمئن باش اگه ازاونا کمک بخوای به هیچ جا نمی رسی چون یا زن دایی عزیز داستان رو تبدیل به دعوای خونوادگی می کنه یا خاله اینقدر با مسائل جنبی!!! درگیره که به شما وقتی نمی رسه.

10) اگه پشتت به پول باباجون گرمه و می خوای بیای که آزادی داشته باشی (در موارد مختلف)، هیچ دلیلی ندارم که منصرفت کنم.

اگه تا اینجا رسیدی و از خوندن منصرف نشدی شرط اول رو تا حدود زیادی داری و می تونی از شرط دوم شروع کنی. اما جدای از شوخی، اگه تصمیم جدی برا اومدن داری و تا حالا به حرف های من خندیدی، برگرد و یه بار دیگه بخون و جدی تر فکر کن.

نیما

Sunday, August 06, 2006

Milad in Seattle!

Salam

Alan ke in post ro mifrestam taghriban dar doortarin noghteye joghrafiaee nesbat be melbourne gharar daram. Sarzamine yankiha va laneye estekbare jahani o sheytano bozorg. Moteassefane inja fonte farsi nadaram va azinke inbar sonnat shekani mikonamo baratoon finglish minevisam mazerat mikham.

Mokhtasaro mofid inke rooze shanbeh Melbourne ro be ghasde Seattle baraye sherkate too ye conference tark kardam. Nokteye jaleb inke parvaze man az melbourne saat 10:30 sobhe shabbeh bood va man be vaghte Los Angeles saate 13:30e shanbeh residam dar hali ke 20 saat roo hava boodam! kholase 1 rooz too zendegim zakhireh kardam ke albate bayad 2shanbeh ke barmigardam pass bedam.

Hanooz vaght nakardam ke ziad jaee ro begardam bara hamin badan dar morede Amrica bishtar minevisam, ama delam nemiad chand ta nokteh ke too hamin modate koochik dasgiram shod va albate baziasho ghablan shenideh boodam nanevisam:

1) Too amrica hameh chi bozorge! in shamele mashinha, sakhtemoona, khiaboona, restoonrana, hamburger va shikame adama mishe! Foroodgahe Los Angeles ham vaghean bozorg bood va be jorat mishod goft too har daghighe 3-4 ta havapeyma forood mian ya boland mishan

2) Mardome amrica khial mikonan kheili mohem o bahalan. khial mikonan hameye donya terroristano mikhan amricaro nabood konan va khial mikonan ke amrica dige akhare donyas. kheiliashoon tahal az amrica kharej nashodan chon bavar daran ke jaee behtar nis ke lazem bashe did!!

3) dar donya mojoodati zendegi mikonan ke ghaderand be george W bush junior alaghemand bashan!


4) Daneshgahe Washington ba inke az nazare ranking kheili dar amrica top nis az nazare vosat o emkanat ghabele moghayese ba top tarin daneshgah haye australias

5) Jange lafzie mohagheghine Microsoft va Yahoo! emrooz dar conference vaghean didani bood.

Say mikonam age vaght shod dar toole safar bazam post konam.

Khosh bashin
Milad

Thursday, August 03, 2006

تعریف بی جا

سلام

قبل از اینکه هر حرفی بزنم بذارید یه نصیحت به خودم کنم: هیچ وقت بی خودی و قبل از اینکه کسی و بشناسی از چیزی تعریف نکن. خصوصا اگه طرف خارجی بود و شما داشتی از فرهنگ اصیل 3500 ساله حرف می زدی!(خدایی ما اگه دلمون به 3500 قبل خوش نبود هم دیگه هیچ حرفی نداشتیم. بازم کوروش و بچه ها!)

داستان از اینجا شروع شد که من کلی برا دوستای خارجیم تعریف غذاهای ایرانی و کردم و اینکه اصلا غذاهای ایرانی خدان! بعدش هم اینکه کلی کلاس گذاشتم و گفتم یک روز می برمتون غذای ردیف می دم بخورید که کیف کنید.

خلاصه….روز موعود رسید و من رفیقم و دوست دخترش و برداشتم بردم رستوران. کلی هم کلاس گذاشتم که غذاش خیلی خوبه و دانشجویی هست قیمت و از این بساط ها. دوستم پرسید که "محیطش آروم و باحاله؟" گفتم "ای بد نیست! اما قیمتش از بقیه ی جاها خیلی بهتر و کیفیتش هم خوبه." (جایی که من داشتم می بردمشون رستوران یاس بود، اهالی ونکوور حتما میدونن کجا رو میگم. اما برا بقیه بگم که یه قسمت از یه سوپر خواروبار رو کردن غذاخوری و مردم هم برا قیمت ارزون و کیفیت خوبش می گیرن و می برن بیرون! خلاصه که آقا آدما وسط هم میلولن به طرز فجیع! ته جای دنج!!!) اما من قبلا چندبار پرسیدم که آقا جای توپ می خواید یا قیمت خوب و گفتن قیمت ارجحیت داره!

خلاصه رسیدیم دم درش….یه هو دوست من گفت "اینهههههه؟؟؟" گفتم "چیه مگه؟؟ جن که ندیدی؟!" خلاصه نه گذاشت و نه برداشن گفت "بریم اون یکی!" گفتم "باشه من حرفی ندارم، بریم". اما با دوست دخترش یه مقدار سوئدی رد و بدل کردن و گفتن" نه بمونیم!" خدایی من خیلی تلاش کردم اما نفهمیدم اینا چی گفتن اما ظاهرا دختره گفت که نه بابا بمونیم و نیما ناراحت می شه! خلاصه موندیم.

حالا رفتیم غذا سفارش بدیم. من و دوستم سفارش دادیم و نوبت رسید به دوست دخترش. گفتیم چی می خوری؟گفت: Vegi!!! ای بابا بیا و درستش کن.

(Vegi یا Vegetarian food که همه میدونید چیه و اینجا هم خیلی از مردم Vegi هستن که همون علفخوار خودمونه! دو دسته گرایش داران. دسته اول خیلی باحالن. میگن "شما چطور دلتون میاد که دام و طیورر و بکشید و بخورید! ای سنگدلا. ما همش علف می خوریم که اینا کشته نشن!" جوابشون خیلی سادس: "نخورید! اما همچین که بمیرید کرم و سوسک و موش و غیره همچین میریزن سرتون و حالتون و جا می ارن که همانا یک ضرب رستگار شوید". دسته دوم هم می گن که غذای گیاهی سالمتره. منطقیه، اما خدایی من از کباب برا دو سال عمر اضافه نمی گذرم....شما رو نمی دونم!)

خلاصه.... این دختر از دسته دوم بود. خواستم سرشو گول بمالم....گفتم "بابا بیا این جوجه رو بخور.....این بچه بوده حالیش نبوده. چربی نگرفته!!!" اما نشد. آخرش گفتم "ببین از اون عکسای اون بالا انتخاب کن ببین کدوم و خوشت میاد.... من سفارش میدم.!" باقالی پلو رو نشون داد گفت "این چیه؟!" گفتم "امممم... Rice and Bagali" اونم با یک لهجه خفن! گفت: " what?" مونده بودم باقالی رو چی بگم ..... ای بابا عجب گرفتاری شدیم. تو دلم می گفتم گیری کردم خدایی. گفتم نمیدونم دیگه، اونو انتخاب نکن! یه چیز دیگه انتخاب کن ... اونو با گوشت می خورن(ماست مالی). بالاخره آش رو نشون داد و گفت اونو می خوام. سفارش دادیم و تا من سرم و چرخوندم آشپز یه ملاقه کشک خالی کرد روش! گفت "این چیه؟" بازم به دلیل عدم اطلاع از واژه کشک ... گفتم "ماست" (نخندین! فکر کنم جفتشون یکیه!) خلاصه گفت ماست نمی خوام. با خودم گفتم "کوفت بخوری!!" و دوباره کلی چونه زدم با آشپز تا اونو عوض کرد. با هر مکافاتی بود غذا رو خوردن و فکر نکنم خیلی هم خوششون اومد..... و ما از رستوران برگشتیم. حالا یه بار دیگه نصیحت و بخونین!!!


از اونجا هم گیر دادن که بریم Water Pipe بکشیم و تو به ما یاد بده!!! گفتم اولا که قلیون می شه Hoka و Water pipe برا مواد مخدره. در ثانی من تا حالا خودم با کبریتم بازی نکردم (البته با کمی اغراق)! به شما چی یاد بدم. خلاصه گیر دادن و رفتیم یه چای خونه و من بدون اینکه خودم دست به قلیون بزنم برا اینا دستورالعملی صادر کردم که انگار 20 سال بود این کاره ام! اما نتیجه ی زیر نشون میده که من چه استاد بی نظیری بودم!

با مدیر پروژم در مورد ونکوور صحبت می کردیم. یه حرف خیلی جالب زد که بد نیست شما هم بدونید. توی جهان نزدیک به 66 قوم زندگی می کنن .... شما می تونید توی ونکوور 45تاشون و پیدا کنید! یعنی که کلی از آداب و رسوم دنیا رو می شه تجربه کنید. از عید چینی تا جشن رنگ هندی و چهارشنبه سوری ایرانی.

اما در نهایت، قولی که به مهندس سیفی داده بودم که در مورد پروژم بنویسم. شرمنده که خیلی دیر شد. هنوز درگیر درس و امتحانم! من کلا روی Trust، Privacy، Public Key Infrastructure، و Trust Management کار می کنم. ضمن اینکه الان دارم برای یه مرکز تحقیق روی ADFS (Active Directory Federation Service) کار می کنم.

شدیدا و قویا پیشنهاد می کنم که یه سیستم آزمایشی برای ADFS توی دانشگاه راه بندازید. همه ی چیزایی که نیاز داره 3 تا کامپیوتر،( با 2تا Windows Server 2003 (R2)و یه Windows XP ) هستش. روی اینترنت از سایت MicroSoft میتونید کلی مطلب در موردش پیدا کنید. از جمله یه راهنمای Step by Step برای نصب این معماری آزمایشی. ما خودمون هم اینجا با این سیستم آزمایشی شروع کردیم.

نضب ADFS کمک می کنه که با مفاهیم Active Directory، Domain Name Server و Domain Controller خیلی خوب آشنا بشید چون ADFS احتیاج داره که همه ی اینا نصب باشه. البته یه مقدار پیش زمینه در مورد Public Key Infrastructure، Certificate، و Digital Signature حتما لازمه. بعدش هم فکر می کنم یه ایده ی بسیار عالی برای بالا بردن امنیت مراکز دولتی باشه. میتونید باهاش کلی پول در بیارید. فقط قبلش خوب باید پیاده اش کنید. امیدوارم که کمک کنه پیشنهادم :)

کمکی میتونستم کنم حتما خبرم کنید.

نیما

Thursday, July 27, 2006

هِمِدان

همیشه یادم میاد که بعد از ظهر جمعه ها که از ترمینال تهران میخواستم راه بیفتم به زمین و زمان فحش میدادم. اککککهی! بازم همدان- دانشگاه... و و و

راه تهران همدان هم که ماشاا.. تو زیبایی و طراوت تکه. فقط موقعی که برف بیاد قشنگه که اونجور مواقع هم مسدوده!
خلاصه میرسیدم همدان و روز از نو روزی از نو. یه چیزایی تو همدان بود که هیچ جا دیگه پیدا نمیکردی و اون موقع شاید اعصاب خورد کن میزد. بعضیاشو میگم بقیشو خودتون اگه روتون شد ادامه بدین.

همدونیا به شکل عجیب قریبی شیفته پیچیده کردن آدرسها هستن که در برخورد اول تازه وارد قشنگ میقاطه. برای مثال
به میدون دانشگاه میگن لوناپارک و به میدون جهاد میگن دانشگاه. میدان بطور کلی یعنی میدان امام. (اگه بگی میدون واویلا). آرامگاه هم بطور کلی منظور میدون بوعلیه
مردم میان وسط میدون یا حتی میدان پیکنیک
تو رستورانها سس گوجه رو میز نیست اگه سس اضافه میخوای میگن خودمون زدیم!!
تو رستوران هربار میخوای پیتزا پپرونی بگیری هزار بار میگن تنده ها میدونی که؟ بد یه چیزی میزارن جلوت مزه اب نبات میده
وسط بزرگترین میدون شهر مرغ و خروس و اردک و غیره میفروشن. اون یه تیکه رو ترجیح میدی گریپ باشی وقتی رد میشی
پول خورد و تاکسی و دعواهای پنج تومنی
راه طولانی سردر دانشگاه تا کلاسها که بعضا همراه بود با شیرینکاری انواع دام و طیور
سوز و سرما هم که پیشفرض همه ایناست
اما الان دلم برا همشون تنگ شده (توضیح: در اون مورد خاص هنوز ترجیح میدم گریپ باشم.) واقعا روزای قشنگی داشتیم. امیدوارم که همه اونایی که زیباترین و شادترین خاطرات رو با ما رقم زدن سبزترین زندگیها رو داشته باشن.
میلاد

Tuesday, July 25, 2006

همقلم

نوشتی همقلم
از دل پر از آه کودک جنگ
از صدای پر از مرگ خمپاره ها قلم زدی و
از فغان پر از خون یک مادر
بر تن مرده جگرپاره ها گفتی

نوشتی همقلم و چه نیکو وصف کردی چهره پلید اهریمن جنگ را.
و چقدر واضح و تلخ
تپشهای متزلزل قلوب کودکان بی سرپناه را برایمان بازگو کردی.

همه اینها درست.
همه حرفهایت متین
چه تلخ است دیدن اینکه ما دامنزن این نابرابر جنگیم
چه تلخ تر است دیدن اینکه فرزندان کوروش ناجی قوم یهود
مرگ را برای باقیمانده این قوم آرزومندند

کلیمی مسیحی مسلمان یا کافر تفاوت در چیست؟ جان انسان طلب و ارث کسی نیست.

همه اینها درست
همه حرفهایت متین

اما همقلم

خوشا جنگ که پر غوغا است و خبرساز
اشک کودکان جنگ را هزاران دیو در بوق میکنند تا رونق بازارشان شود

آن سیاه کودک گرسنه را چه کسی میبیند جز نگاه منتظر کرکسان در کمین؟
راستی همقلم
ایران خود را دیده ای؟

بازیچه ایم برادر
بازیچه دست ددصفتانی که از آدمیت بویی نبرده اند
بازیگرانی که امروز لبنان و اسراییل
و فردا دیار دیگری را ویران میکنند.

روزگار ما
فصل مرگ پاکیهاست
موسم دفن ارزشهاست

کلاهت را بردار که کالبد بیجان آدمیت را میاورند
کلاهت را بردار که نعش پاره مروت را دفن میکنند

میلاد

Monday, July 24, 2006

به کودکان جنگ

قصد داشتم با نگاهی طنزدر مورد پذیرش بنویسم، در مورد دانشگاه ها، و در مورد دوستانی که بادبان کشتی آرزوها را به امید بادی از شرق بالا کشیده اند و افق دور را درحسرت دیدار ساحل آمال رصد می کنند. قصد داشتم طبق قولی که به دوستان و اساتید داده بودم در مورد امنیت در شبکه بنویسم، در مورد روش های جلوگیری از شکسته شدن مرزهای الکترونیک و ورود بیگانه به حریم شخصی. اما هرچه کردم نشد که فراموش کنم که:

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید !
یک نفر در آب دارد می سپارد جان .
یک نفر دارد که دست و پای دا ئم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید

چطور می توان لاف از امنیت شبکه زد در فضایی که امنیت از خانه ها رخت بربسته، در حالی که کودکی به سادگی یک آه ازنوازش مادرانه محروم می شود و مادری به چشم برهم زدنی جگرگوشه ی خود را در تابوت می بیند.

خاطرات کودکی من و غالب شما توامان بوده است با اضطراب های گاه و بیگاه ناشی از حس تلخ حضور بیگانه بر فراز بام خانه هامان. و من و تو خوب میدانیم که دردناک ترین چهره ها چهره ی مضطرب پدر و مادری بود که در آغوشمان می گرفتند و در دخمه ای جایمان می دادند تا شاید از شر پرنده های قلب آهنین در امان بمانیم ... شاید! من و تو طعم تلخ دلهره را بارها چشیده ایم و میدانم که میدانی آنچه در کودکی در عمق جانمان رفت با گوشت و خونمان یکی شد و همین است که امروز چون چهره ی گریان کودک جنگ زده را می بینیم کهنه زخم قلب هایمان سر باز می کند و خون چکیدن از سر میگیرد ....

از دوستی بسیارعزیز نوشته ای خواندم با عنوان " براي لبنان کلاه هايمان را برداريم ... زنده باد مقاومت ". با نهایت احترام برای نویسنده و بدون هیچ رویکرد سیاسی یا مذهبی باید خاطر نشان کنم که شیطنت گروهی کوته فکر که گلوی هموطنان خود را با تیغ دشمن آشتی می دهند برای من نوعی جای هیچ گونه توجیهی در پذیرش رفتار سفیهانه شان باقی نمی گذارد. گروهکی که دل خوش به موشک هایی با دقتی در حد بادبادک است و بزرگترین ارمغان دفاع بی تمثیلش! پناه گرفتن در لابه لای مردم غیر مسلح، باید هم امیدوار آتش بسی باشد تا از خرد شدنش جلوگیری کند.

بماند که ددمنشی را داعیه داران بشردوستی از حد گذرانده اند و آنان که شکسته شدن ناخن سگی به دست صاحب شیطان صفتش! را در بوق کرده و از این سوی جهان به آن سو مخابره می کنند زبان در کام کشیده اند. هم آنان که استفاده ابزاری از کودکان را در دهکده های جنوب ویتنام دال بر فرهنگ دون آن مردمان می دانند اینک کودکان خویش را به نقاشی روی سفیر مرگ برای کودکی دیگر ترغیب می کنند.

آنچه که قربانی می شود در این میدان خون، سرباز نیست که اینان جان در راه وظیفه و یا آرمان و یا ترس می نهند. قربانی صدایی است که شنیده نمی شود ... به احترام تو ای کودک جنگ، کلاه از سر برمی دارم.

نیما

Tuesday, July 18, 2006

اسمگذاری

سلام

اسمگذاری واقعا کار سختیه. بیخود نیس مردم بعضی وقتا انقدر اسمهای عجیب غریب برا بچه هاشون میذارن چون فکر کنم آخرش دیگه قاطی میکنن.

بگذریم. ازونجایی که ما ایرونیا دموکراسی با خونمون اجین شده و از نون شب برامون اهمیتش بیشتره ما هم اسمگذاری رو به رای گذاشتیم. یک رای گیری دو نفره مطابق با موازین اسلامی و انسانی که مشت محکمی بشه به دهان وبلاگهای اسراییلی و امریکایی.

پشت دریا اسمی بود که خیلی به دلمون نشست. البته کپی رایت این اسم تا حدود زیادی متعلق به سهراب سپهریه که خدایش بیامرزد.

با این حال یه سری کاندیداهای دیگه بودن که طبق معمول با وجود محبوبیت رای کافی نیووردن. بد ندیدیم اونارو هم اینجا بنویسیم تا شما هم اگه نظری دارین بگین.

کاندیداهای جناح راست:
۱. پشت دریا
۲. از راه دور
۳. شمال و جنوب
۴. دیروز و فردا
۵. شکوه کاویان

کاندیداهای جناح چپ:
۱. دور نوشته ها
۲. از دریا که بگذریم
۳. ازین نیمکره به اون نیمکره
۴. کانگورو قطبی
۵. خیلی خیلی دور


میلاد

و ما شدیم دونفر

سلام به همه

اونا که منو می شناسن میدونن که من دیوونه ی کار تیمی هستم. برا همین از میلاد شکوهی عزیز هم خواهش کردم که اینجا بنویسه. میلاد هم قبول کرد و حالا ما شدیم دو نفر. اینطوری شما میتونید از دوتا آدم مختلف در مورد دو کشور مختلف بشنوید.مسائل میلاد تواسترالیا هم حتما برا خیلی ها که می خوان بین کانادا و استرالیا تصمیم بگیرن جالبه. مطمئن هستم این کار وبلاگ و به مراتب خوندنی تر و زیباتر می کنه. اسم جدید هم روش می ذاریم.... داریم فکر می کنیم :ِ)

میلاد جون خوش اومدی :)

نیما

Sunday, July 16, 2006

اسپانیایی

سلام

خوشحالم. خوشحالم از اینکه این وبلاگ طعم تحرک میده. خوشحالم اینجا فضایی شده برای نه فقط خوندن نوشته های من، که تجدید رفاقت های قدیمی. خوشحالم که عطر صمیمیت و نزدیکی فضا رو اونقدر معطر می کنه که بعضی از دوستان گاها به گمان خصوصی بودن این فضا در کامنت گذاشتن تردید می کنن. خوشحالم اینجا محیطی شده برای گنگ تا سخن بگه و برای احسان تا خاطره بنویسه؛ و برای سایرین تا از احوال هم خبر بگیرند. و در نهایت خوشحالم از اینکه زمان اگرچه روی چهره ی من و شما ردپا می ذاره، اما توانایی گرفتن طراوت قلبها رو نداره. و بدون شک آنچه که هست همه از لطف حضور گرم شماست ...

این وبلاگ به هیچ وجه خصوصی نیست. فقط پر از محبت دوستانی هست که اگرچه همدیگر رو نمی شناسن، اما در صفا و معرفت با هم وجه اشتراک دارن :)

دیروز اتفاق جالبی افتاد. داشتم توی وب به طور احمقانه ای و بدون هیچ دلیلی دنبال اسم خودم می گشتم که به این متن رسیدم. http://www.didgah.net/nazar_list.php?id=11488

یک نفر با اسم و آدرس ایمیل من مطلبی سیاسی نوشته و به نویسنده هشدار داده که مردم دوگانگی رفتار و می بینن و قضاوت می کنن. خندم گرفت.... به حال کسی که حرف از دوگانگی رفتارمی زنه در شرایطی که هویت خودش و پشت دیگری پنهان می کنه. کسی که حتی در فضای باز اینترنت هم شهامت حرف زدن نداره چطور از طرف یک ملت در لفافه حرف زدن و محکوم می کنه؟

بگذریم....

با دوستان چند وقت پیش صحبت می کردیم در مورد اینکه اینجا به جای "خدا قوت" و "خسته نباشید" و "دستت درد نکنه" چی می گن. تنها عبارتی که به ذهن ما رسید Good Job بود (دوستان اگه چیز دیگه ای میدونن کمک کنن). باور شخصی من اینه که اینجا اصل بر وظیفه مندی تعریف می شه. شما به دلیل کاری که می کنی تمجید نمیشی چون داری در عوضش پول می گیری و هر کاری که می کنی در جهت وظیفه مندی تو هست. حالا اگه موفق بودی و بهتر انجام دادی که ... Good Job. این باعث میشه که هیچ کس از تو انتظار اضافه نداشته باشه اما در عین حال اگه از پس کارت بر نیای.... ما رو به خیر و شما رو به سلامت. این وظیفه مندی جامعه رو خشک اما رقابتی می کنه.... همون چیزی که به پیشرفت کمک می کنه.

گنگ خواب دیده ی عزیز، با این مطلب عاشقانه ای که نوشتی من چطور به جماعت ثابت کنم که تو پسر هستی؟! و حالا گیریم که باور کنن.... اون وقت که بدتره!!!!! :) از شوخی که بگذریم من لطف های تو رو فراموش نکردم برادر. صحبت در مورد مسائلی که هست رو ترجیح میدم موکول کنم به زمانی که ایران باشم. هیچ مشکلی نیست که حل نشه.

اما آزاد خامفروش عزیز سوال بسیار جالبی کرده. قبله کدوم وره؟ من که تصورم از کره زمین یه صفحه ی مستطیلی با چند تا قاره بود با خودم کلی محاسبه کردم و به این نتیجه رسیدم که ما در کانادا چون غرب عربستان هستیم باید به سمت جنوب شرقی نماز بخونیم. خلاصه در تمام این مدت من جنوب شرقی و هدف می گرفتم. اما دو هفته قبل متوجه شدم که اینجا از شمال غربی به عربستان نزدیک تره و من در تمام این مدت 180 درجه با خدا اختلاف فاز داشتم. به یاد ابراهیم نبوی بذارید چندتا نتیجه بگیرم:

نتیجه ی هندسی: شما اصولا روی زمین با کره طرف هستید نه با مستطیل
نتیجه ی ژئولوژیکی: وقتی از این ور کره زمین می رید اونورش فکر کنید که یه چیزایی ممکنه خیلی تغییر کنه
نتیجه ی اخلاقی: برای پروازهای بیشتر از 5 ساعت یه قطب نما با خودتون ببرید
نتیجه ی اجتماعی: وقتی رفتید بلاد کفر، تو هر محله ای که دلتون می خواد خونه بگیرین (رجوع شود به مطلبی که امیر جدیدی از شریعتی نوشته بود)، اما در اولین فرصت یه مسلمون پیدا کنید و دو سه تا سوال ازش بپرسید.

اما آخرین مطلبم. یکی از استادا به من و چند تا از بچه ها پیشنهاد داده که برا کار روی یه پروژه 1 سال بریم اسپانیا. فعلا در حد یه حرفه و اصلا جدی نیست، اما این استاد عزیز که قضیه رو خیلی جدی گرفته به ما اسپانیای شروع کرده یاد میده. خودش 4 تا زبان انگلیسی، فرانسه، اسپانیایی و پرتغالی و مسلط حرف می زنه و من از این جهت به شدت به ایشون که خانوم هم هستن حسادت می کنم. خلاصه که ما هم نه نگفتیم و داریم اسپانیایی می خونیم. در همین راستا اولین متنی که یاد گرفتم و براتون می ذارم رو وبلاگ:

Dos y dos son cuatro
cuatro y dos son seis
seis y dos son ocho
y ocho dieciseis
Y ocho, veinticuatro
y ocho, treinta y dos
Anima bendita,
me arrodillo en vos.

معنیش و عمرا براتون نمی نویسم چون خیلی ضایعست. دوستانی هم که اسپانیایی بلدن لطفا آبرو داری کنن و ننویسن. فقط اینقدر بگم که تو مایه های "اتل، متل، توتوله" هستش. از یادگرفتنش جالبتر اینه که جلسه قبل، قبل از شروع کلاس و صحبت در مورد Hilbert Calculus و Advanced Logic Programming باید اینو می خوندیم و استاد تا یید می کرد که درست خوندیم. در همین راستا قرار شده جلسه بعد بهمون "عمو زنجیر باف" و بعد از اون هم "بز بزه زنگوله پا" رو یاد بده....

و ما در نهایت اسپانیایی صحبت می کنیم ....

Tuesday, July 11, 2006

Presentation

سلام به همه ی دوستای بسیار بسیار عزیزم. شرمنده که دیر شد اما باور کنید که وقت زیاد پیدا نمی کنم. درگیر یه Presentation برای جمعه هستم که باید خوب از آب در بیاد. تا حالا 4بار توی کلاس این ترم presentation دادم و هربار 1.5 ساعت. برای دوستانی که مشتاق هستن بیان اینجا بد نیست فکر کنن چند مرده حلاج هستن و آیا می تونن 1.5 ساعت برا استاد و شاگرد ها داستان ببافن یا نه!

آقایون و خانوما، comment های شما بسیار به من انرژی داد. از همتون خیلی خیلی ممنون. خدایی وبلاگی که خواننده نداره، یا خواننده هاش کامنت نمیذارن، نوشتن هم نداره!

ممنون که تولدم و تبریک گفتید. خیلی لطف کردید. اینجا هم خیلی از بچه ها زحمت کشیده بودن

اما بذارید اول به comment ها جواب بدم:

وقتی علی رضوانیان گل، پیر وبلاگ، میگه خوب نوشتی یعنی دیگه کلاهت و بنداز بالا. یحیی صفی آریان عزیز و همسر گلش فرانک(درست گفتم؟)، نوید (یار دبستانی من) و فرنگیس مهربان وقتی وبلاگ آدم و می خونن باید کلی کیف کنی و در عین حال مواظب باشی که سوتی نوشتاری ندی.

محمود پورعلی عزیز هم برای رو به راه کردن وبلاگ و اطمینان از اینکه اولین بار همه چیز درست بود خیلی کمک کرد. ممنون محمود جان

Jedidi Nezhad که دلم هم برا خودش و هم برا سنگ زدنش کلی تنگ شده. مرسی برا مطلب زیبات از شریعتی .... نه رفیق من جاهای دیگه هم رفتم .... (خیلی منحرفی!!) منظورم کنار غازها بود!

امیر پذیرایی گل و هادی امیری عزیز! چطورین؟؟؟؟؟ کجایین؟؟؟ هادی یه عکس از آخرین وضعیت موهات برام بفرست تا منم یکی برات بفرستم! کانادا دارن دنبال زمین هاکی می گردن ببینیم من انتخاب میشم یا تو!

مهدی جوادی و خانومش که برا تولدم کلی منو شرمنده کردن. بازم ممنون!

مجید رزم آرای خودمون ..... تورو با تلفن حالتو می گیرم.

ارادتمند حاج صابر عزیز هم هستیم حسابی. هل انت مزدوج؟ دل ما اندازه ی پیکو پردازنده شده برات حاجی!

احسان حسن زاده ی عزیز. خیلی خیلی ممنون برا کامنتت رفیق. بابا هر روزupdate کن کدومه!!! می خوای بندازنمون بیرون از دانشگاه؟ راستی احسان جان: می خواستم جواب سوال هایت را بگویم. اما وقتی یادم آمد که مَشتی غضنفر این نامه را برایت فرستاده بود.... قول داد در نامه های بعدی برایت کم کم بنویسد.

زینب موسویان عزیز، علی عزیز مرسی که سر زدین!

زیبای عزیز و آتوسای مهربان و اون رفیق گلی که برام نوشته بود زن نداره و من نباید اشتباه کنم! مرسی که سر زدید. دلم براتون تنگ شده خیلی. به عمه ها، خاله ها، دایی ها، شوهر عمه ها، عمو، پسر عمو، اصغر آقا بستنی فروش و همه ی اهل محل خیلی سلام برسونید

اما تشکر ویژه از دکتر حمید ضرابی زاده ... من چی بگم؟ فقط اینکه دوستی با حمید عزیز برا هر کسی افتخاره..... آقا ما اینجا منتظریما!

آخر از همه هم نگار خانوم، آبجی کوچیکه، و بابا و مامان عزیزم. دلم براتون تنگ شده خیلی. بازهم غضنفر بلد نبود مهبت را چتور بنویسد. با عرذ معزرط!

گفتم Presentation؛ بد نیست یادی از اولین Presentation خودم کنم. دوستایی که دانشگاه همدان بودن فکر می کنم داستان صحبت من بعد از قهرمانی روبوسینا تو مسابقات آمریکای 2004 یادشون هست. من که جلو 500 نفر حرف زده بودم فکر می کردم جلو 5نفر حرف زدن که کاری نداره. بابا اسلایدهای به این باحالی آماده کردم، مطالب هم که کاملا بلدم ..... خوب یا علی دیگه!

رفتم دانشگاه و شروع کردم به خوندن اسلایدها. همه چی مرتبه؟ آره بابا .... حله. هم کلاسی ها و استادم اومدن. خوب ....

استادم : Dear Nima, Please Start….

من : Sure!

ترجمه ی اولین Presentation من به فارسی:

"خوب، می خوام در مورد سیستم های هوشمند صحبت کنم! ما یک سیستم هوشمند هستیم که باید در همه موارد درست بود. روشهای متعددی در اینجا هست. من برای اینکه شما بهتر متوجه می شوید از یک مدل سخاوتمندانه(1) شروع می کنم. کلا تمام سیستم های امن در این راه از یک روش دارن. ما یک اتومبیل داریم که رشته ها را گرفت و تحلیل می کند..."

یه نگاه به چهره بچه های کلاس می کنم. همه کج و کوله. استادم هم LapTop خودش و باز می کنه و شروع می کنه email چک کردن. واقعا چقدر Presentation من برا همه مفیده! به ساعت نگاه می کنم هنوز 5 دقیقه از زمان رفته و من باید 25 دقیقه دیگه حرف بزنم. دونه های عرق و پشت گردنم حس می کنم که میرن پایین و می رسن به نوکه انگشت پام. البته مطمئن نیستم این که رسید نوک پام همون بود که از پشت گردنم راه اقتاد!

آقا تصمیم می گیرم سیستم و عوض کنم. اسلاید و عوض میکنم، لبخند میزنم که یعنی همه چی تحت کنترله. با دست اسلاید و نشون می دم. خودتون که سواد دارین.... بخونین دیگه. منم اینجا براتون شکلک در میارم که سرتون گرم بشه.....

30 دقیقه تموم میشه. همه دارن چرت می زنن. استادم سرشو از رو LapTop بلند می کنه!

استادم : Nima, It was good.

من که یه دوش عرق گرفتم هم تو دلم می گم برو بابا حال داری!

(1) I used generous instead of general!!

Thursday, July 06, 2006

و داستان شروع شد

سلام به همه ی کسایی که سهوا یا عمدا به اینجا رسیدن.

بالاخره گاهنامه ی خاطرات من هم به راه شد. هنوز تصمیم نگرفتم که می خوام چی بنویسم، اما فکر می کنم خیلی ها دوست دارن بدونن برای یه جوون مجرد که کلی خودشو تو دردسر انداخت و 14 ساعت تو هواپیما نشست که برسه اینجا، الان که به قوله همه دیگه جا افتاده و رسیده به بهشت روی زمین، زندگی چطور می گذره.

این که این 10 ماه چطور گذشت هیچ ....! از این به بعد می نویسم

برای کسایی که از درس می پرسن. برای کسایی که هر وفت منو رو اینترنت می بینن می پرسن دوست دختر پیدا کردم یا نه! و برای کسایی که می خوان ببینن چقدر به من خوش می گذره! برای اونا که زندگی اینجا رو تو ساحل و با یه لیوان آب انگور (خوانده شود آب شنگولی ) تصور می کنن و آه ه ه ه ه ه ه می کشن و گاهی هم از پدر و مادر احمدی نژاد و امثالهم با محبت یاد می کنند

تصمیم گرفتم شروع این گاهنامه همزمان باشه با تولد 24 سالگی خودم. 24 سال..... حس میکنم وقتی از 20 رد می شی دیگه داری پیر می شی! اگه برگردیم به عصر شمردن با انگشت بین 24 و 48 و 96 چندان فرقی نیست.

اما از داغ ترین خبر شروع کنم. دیروز گذرنامه ی من به مدت 24 ساعت گم شد. در عین حال که سعی می کردم خونسرد باشم از مرغ شروع کردم به نذر کردن و تا صبح فرداش که امروز بود متوجه شدم اگه تو ایران، اونم تو ماه حرام، زده بودم و 3 تا مرد عاقل و بالغ پرونده بودم هم احتمالا باید برابر با همین نذر دیه میدادم. . همش داشتم به این فکر می کردم که چی کار کنم. رفتم سایت امور خارجه دیدم که چه دردسری داره. آگهی توی روزنامه محلی انگلیسی زبان! از ایران هم باید یکی دنبال کارا بره و..... به هر حال امروز به شیوه ی خیلی خنده داری پیدا شد و نمیتونید تصور کنید چقدر خوشحال شدم.

به هر حال ظاهرا گذرنامه ی مذکور با هدف ورشکست کردن من و احتمالا رسیدگی به حال فقرای ونکوور 1 روز سر به سر من گذاشت. اما هنوزم دیوار خدا کوتاه ترینه. هنوزم میشه جلو خدا زد زیرداستان. دارم فکر می کنم چه دلیلی بیارم که خدا تو نذر تخفیف بده

با یکی از دوستام صحبت می کردم که خدا رو شکر فارسی و خیلی قشنگ حرف میزنه! گفت: من کانسرن(1) تو رو میفهمم. گفتم خب خدا رو شکر اما بهتر بود اگه فارسی می فهمیدی! این زبان هم برای خودش داستانی داره! اولین بار که اینجا برا مدت طولانی انگلیسی حرف زدم خیلی جو گرفتم. بعدش با شوهر دختر خالم فارسی هم با لهجه ی انگلیسی حرف میزدم. بماند که انگلیسی و با لهجه ی مرزن آباد صحبت می کردم!

اما در مورد پروژم. دارم روی امنیت شبکه کار می کنم. هنوز چیز زیادی نمیدونم ... فقط میدونم که شب دراز است و قلندر بیدار :)


اما ختم کلام برای دوستان مشتاق! از دوست دختر خبری نیست! اما دوست های خوبی هستن. اون دوتا مو بور عکس بالا از بهترین دوستام هستن. با هم دوست هستن و با هم زندگی می کنن که فارسیش میشه عقد کردن! شک نکنید اگه بپرسید ازشون که نظرشون در مورد ایران چیه میگن باید شبیه پاریس باشه. تصویری که من از فرهنگ و تمدن ایران براشون ساختم تا چه حد به واقعیت نزدیکه؟ من دروغ نگفتم، فقط آرمان گرا صحبت کردم و شاید اونا این صمیمیت ایرانی و بین دوستای ایرانی من دیدن . واقعا خیلی خوب بود اگه ما ایرانی ها دانه های دلمان پیدا بود. اگه صمیمت و صداقت دوران جوانی در رهگذر زمان اینقدر بی رنگ نمی شد

کار می کنهother یا anonymous توضیح: برای کامنت گذاشتن لازم نیست عضو باشید

(1) concern