Sunday, February 25, 2007

این قافله عمر عجب میگذرد

سلام

خیلی وقت بود که دلم میخواست بنویسم ولی قیل و قال زندگی مجال نمیداد. بالاخره امروز فرصتی شد تا بعد از مدتها چند خطی بنویسم.

دو ماه پیش سال نوی میلادی آغاز شد و چهره شهر رو با خودش دگرگون کرد. مغازه ها حراج سال نو و خیابونها همه آ‌ذین بندی شده و جشن و آتیش بازی و چیزای دیگه همه و همه خبر از آغاز یک سال دیگه داشت. ولی تمامی این زرق و برقها هم نتونستن به زندگی سرد غربی مردمان اینجا گرما بدن.
اینجا ماهی سرخ کوچولو هفت سین جایی تو سفره سال نو نداره.
اینجا به جای کاشتن و سبز کردن درختان کاج رو از ریشه در میارن و خشک میکنن.
سال نوی این مردما بوی نوروز نمیده.
اینجا نه دیدی هست و نه بازدیدی.
جوونا هنگام سال نو کنار خونوادشون دعای تحویل سال نمیخونن. به جاش تا خود صبح با دوستاشون مینوشن و مست میکنن.
اینجا بسیج کل خونواده برای خونه تکونی و زدودن کوچکترین ناپاکیها از پاکترین کلبه دنیا وجود خارجی نداره!
بدتر از همه اینجا هیچکس ارزش اون اسکناس تا نخورده لای قران پدر بزرگ رو نمیدونه.

به عقب که مینگرم چیزی نیس جز حسرت از دست دادن لحظه های پر ارزشی که هدر رفتن. لحظه هایی که ممکنه هرگز تکرار نشن.

خوش بحال کسانی که به هنگام سال نو سعادت در آغوش کشیدن عزیزانشون رو دارن. خوشا ایران. خوشا نوروز.



این قافله عمر عجب میگذرد
دریاب دمی که با طرب میگذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری؟
پیش آر پیاله را که شب میگذرد

خوش باشین
میلاد

Saturday, February 17, 2007

اندر حکایت خواجه - 1

آورده اند که روزی خواجه! نیما ابن الحسین را ککی در تمبان اوفتاد که "چگونه است که سنه ای چند بر حضور ما در این دیار به شکم بارگی و تن پروری بگذشتی و ما همچنان نه اندر پی اقامت مستدام برآمدیم(1) و نه هنری از جنگ آزمودگی و کیمیاگری برما فزونی گشتی."

لاف گزاف به درس خواندن همی می زدی و خود خویش به عنان فریب مهار می کردی، که از غیب نهیبی برخاست و بانگی برآمد که "هین چه نشسته ای که عمر گران به سان باد وزان می گذرد چونان که تو را در غفلت و حسرت زمانه رها گرداند.(7)" خواجه بر آشفت و قدم در راه اجابت بانگ درونی و اکتساب اقامتی مستدام بنهاد.

مایحصل تحقیق بدان قرار آمد که خواجه را، پس از عمری موی در آسیاب بزرگان دیر فرنگ سپید کردن، آزمونی بس ناجوانمردانه باید، از جهت تقدیم به اربابان باختر. خواجه گزیری ندیدی مگر سر در بر تیغ این ناجوان مردمان بنهادن. پس جام زهر سر کشیدی و چند سیم نقره ز بهر کارداران آزمون فرستادی و طلب شرف یابی بنمودی. کارداران را عریضه مقبول افتاد و موعدی مقرر کردندی که خواجه از بهر آزمون بدان وادی راهی بگشتی.

روزها گذشتی و موعود رسیدی. پس خواجه رفیقی شفیق، شیخ بهزاد ابن بهروز، برجست و نعلین بر پا کردی و سوی کارزار جرانویل(2) روانه گشتی. چون بر در کارزار رسیدی، خزانه داران و کمان گیران خواجه و شیخ را زبهر دشنه و گرز (6) جستندی، لیک هیچ نیافتی. پس رخصت دخول نازل بفرمودی و شیخ و خواجه را هریک چرتکه ای(3) جهت هنر آزمودن عطا بکردندی.

از بخت بد، خواجه را چرتکه ای بس فرسوده از آن آمد و قال و قیل دگر صوفیان و علما و مرادان و مریدان عرصه بر خواجه تنگ نمودی. به کندی زمان به پیش رفتی و خواجه را هنر ناتمام آمدی و آزمون بر وی تیره گشتی. پس دل چرکین و غمین زمان بگذراندی و چون کار سرآمد، مرادان را عذری جستی و راه منزل در پیش گرفتی و شیخ نیز وی را همراهی بنمودی. لیک در راه بس خندیدی چونان که سرخوشی از دوباره بیافتی.

چون بر در منزل نازل آمدی و یاران به گرد هم رسیدی، جمعی ملخ بحری (4) بر سیخ گرفتی و بر آتش حرص بسوزاندی و کباب کردی و شکم بدان انباشتی. سرخوشی را بدانجا رسید که هیچ یک از صحابه را، مقالی چند، خطی از کتب درسیه از پیش روی مگذشتی. چندان که تصویری از ملخ طبخ شده(5) بر پوست بز کشیدی و به شرق و غرب بفرستادی و چنین روز به شب کردی.

و خواجه چشم در پیش تا خبری از کارداران رسیدی.

Permanent Residentship(1)

Granville(2)

Computer(3)

Shrimp(4)

Refer to the pic(5)

Cheat Sheet(6)

(7) بانگ به واسطه اعجاز، در ادبیات نیز بر عصر نگارنده پیشی می داشته است


Thursday, February 08, 2007

تا حالا فکر کردی که وقتی از یه غذا لذت می بری خوشمزه ترین لقمه ها، لقمه های آخر هستن!؟

وسط هاش اینقدر سرگرم خوردن هستیم که فرصت فکر کردن به طعمش رو پیدا نمی کنیم. تازه وقتی می بینیم داره تموم می شه بهتر مزه مزه می کنیم.

می ترسم از حسرت مزه مزه کردن لحظه ها .....

نیما


Friday, February 02, 2007

سوغات ایران

تصمیم گرفتم برنامه ی نوشتنم رو منظم کنم و هر دو هفته یه بار هر طور شده بنویسم. ضمن اینکه دیگه به جماعت خبر ندم که مطلب جدید نوشتم. دوستان خودشون میان سر می زنن انشا ا....

ضمنا سعی میکنم دوباره به سبک طنزی که عادت داشتم بنویسم!

اما شاید جالبترین اتفاق امروز برای من عکس بزرگ نازنین افشین جم روی صفحه اول روزنامه ی
Metro، یکی از پر خواننده ترین روزنامه های ونکوور، بود. اینکه چقدر برای آزادی نازنین فاتحی تلاش کرده و در نهایت خبر آزادی نازنین براش خوشحال کننده بوده. نازنین فاتحی به جرم قتل شخصی که ظاهرا قصد تجاوز بهش داشته محکوم به اعدام شده بود که با توجه به شواهد در آخرین دادگاه این حکم تغییر کرده و با قرار وثیقه این خانوم آزاد شده. خوشحالم برای نازنین فاتحی، بدون هیچ گونه شناختی از ایشون.

ضمنا این برام بسیار جالبه که اینجا و خصوصا بین ایرانی های نسل نو (بچه های افرادی که از ایران به اینجا مهاجرت کردن) دو دسته گرایش وجود داره. یکی افرادی هستن که منکر گذشته خودشون و ایرانی بودنشون هستن. خودشون رو کانادایی می دونن و از این که هویت ایرانی به نوعی توی اسم و چهرشون هست احساس شرم می کنن (نمونه ی عینی اینطور آدم ها رو خودم می شناسم) و دسته دوم افرادی که هرچند خاطره ی چندانی از ایران ندارن اما خون ایرانیشون از خیلی از ما هم بیشتره. نمونه ی نام آشناشون فریدون زندی و نازنین افشین جم هستن. فکر می کنم باید به خونواده و پدر و مادر توانای این افراد تبریک گفت.

اما چیزی که ظرف این دو هفته توجه منو به خودش جلب کرده بود سوغات جدیدی بود که با خودم از ایران آورده بودم. اوائل که تازه از ایران اومده بودم حواسم جمع بود که سوتی ندم، اما از وقتی که از ایران اومدم ترک عاداتم موجب مرض شده. حالا چه مرضی؟؟؟؟ آهاااااااا ....... جونم براتون بگه که از وقتی از ایران اومدم هرچی از رفقای پسردانشگاه می بینم (پسر بودنشون خیلی مهمه!)، می پرم و آویزون می شم بهش و ماچ و موچ (البته روبوسی به قول آبرومند) ..... خلاصه که این جماعت کفار انگلوساکسون هم که در اینگونه مسائل"نزده می رقصن". حالا تصور کنید که وسط راهروی دانشگاه، تمام دانشجوهای لیسانس یهو می بینن که Teacher Assistant درسشون که بنده باشم چه می کنه!!!! نذاشتن 2 دقیقه با بهروز پلنگ، معروف به پیرپکاجکی، اختلاط کنیم. فکر نمی کنم که خود بهروز اصلا متوجه هم شد.

نا گفته نماند که این بهروز خان (بهروز اگه آدرس Home Page داری برای آشنایی دوستان بده بذارم اینجا) از دوستان گل روزگاره. یه غذای تخصصی هم داره به اسم بیج بیج که من نمیدونم از کجاش درآورده اما خیلی خوشمره است. ما که تا حالا نشنیده بودیم، اما اگه کسی به جز بهروز این اسمو شنیده به ما خبر بده.

شاد باشین
نیما

پی نوشت: فونتیک اسم غذا Bij Bij می باشد.

Friday, January 26, 2007

گذار

خیلی وقته که نشستم پشت میزم و سعی می کنم موضوعی برای نوشتن پیدا کنم اما نمی تونم رشته ی افکار رو در دست بگیرم. از دلتنگی های بعد از بازگشت، یا از تصمیم برای تغییر، یا از خاطرات سفر.... چیزی به ذهنم نمی رسه!

خوشحالم که روی کامپیوترم می نویسم چون در غیر این صورت الان دور و برم پر از کاغذ پاره هایی بود که هر کدوم نیمه ی ناقصی از افکار من رو در بر می گرفت. شاید هم ذهن من چیزی نیست جز مجموعه ی مبهمی از همین کاغذ پاره ها که فهم وسعتش حتی برای خودم هم دست نیافتنی شده.

یادم میاد زمانی یکی از اساتید من سعی داشتند در موردی منو ارشاد کنند. به من می گفتند با وضعیت کنار بیا و شکست رو هضم کن. انتظار داشتند که من بشینم و ببینم که باختم. مرتب به من نهیب می زدند که باید با زخم شکست کنار بیای و قبول کنی که خودش خوب می شه اما جاش همیشه می مونه! از نظر ایشون عدم پذیرش شکست منو وارد ورطه ای به مراتب بدتر می کرد که راهی برای بازگشت نداشت!

چطور می شه کسی به خودش بقبولونه که باید از هدفی بگذره، مگر اینکه به این عبور ایمان داشته باشه. مگر اینکه هدف مذکور جایگاه خودش رو توی ذهن از دست داده باشه و جاشو به هدف بزرگتری داده باشه.

من به نشستن و دعا برای التیام معتقد نیستم. به قول تنگسیر: مگر ما چه کم داریم که بنشینیم و واگذار به شمشیر برهنه ی حضرت عباس کنیم. باید جنگید. حتی بدون امید برای پیروزی .... اما باید جنگید. در هر وهله کسی که نمی جنگه محکوم به مرگه.

در مناظره و یا مجادله برای حل مشکل، این استاد عزیز هم از دست شاگرد کوچیکشون عصبانی شدند و شاگرد رو در زمین و هوا معلق رها کردند و رفتند .... الان که دارم این متن رو می نویسم در مرحله ی گذار هستم. همون گذاری که استاد در حدود 1 سال پیش انتظار داشتند من انجام بدم. نمی دونم که این چند خط رو می خونن یا نه .... اما فقط در یک جمله بگم الان که دارم می گذرم .... هیچ زخمی نمی بینم که در حسرت التیامش بغض کنم...

به سان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند....رونده باش

امید هیچ معجزه از مرده نیست، زنده باش

شاد باشید
نیما

Monday, December 18, 2006

بهشت روی زمین

"داری میری به بهشت روی زمین. راحتی، آسایش …. دیگه فکر برگشتن نکنی!"

این جمله رو روزهای آخر اومدن خیلی شنیدم. اینکه در ینگ دنیا چنین است و چنان است. این که وقتی بری خارج و چند ماه بگذره دیگه خیلی چیزا دستت میاد. دیگه دلت نمی خواد برگردی….. و خیلی چیزهای دیگه

به دور و بری ها و فامیل نگاه می کردم. یادم میاد یه بنده خدا که از آمریکا برگشته بود دیگه آب و نون هم تو فارسی یادش رفته بود. "نیما بیا با هم بریم Bread بخریم..... Bread چی می شه؟!" توی عالم بچگی با خودم فکر می کردم که اینا چقدر خارجی هستن. چقدر کلاسشون بالاس. حس آرزو و امید ته دل من بد جوری قلقلک می داد. اینکه می شه منم اینقدر خارجی بشم که دیگه مامان و بابام هم daddy و mommy صدا کنم.

یادم میاد از خارج برگشته ها دیگه هیچ چیز ایران و قبول نداشتن. اینکه چرا سس گوجه فرنگی مزه ی آب هویج می ده یا اینکه چرا تو خوش نوش Coke نداره. باز هم من یادم میاد که چه غش و ضعفی می کردم برا وقتی که دو کلمه انگلیسی بلغور می کردم و حس می کردم دیگه الان آخرشم. حتی از اون بدتر یادم میاد که تو دانشگاه هر وقت می خواستم بگم که من خیلی حالیمه میزدم به دو سه تا کلمه انگلیسی و یعنی که آره ........

القصه پای ما هم به این دنیا باز شد که حسرت به دل نمونیم. دم خور همون آدما شدم که ایران Bread و Water یادشون نمی اومد و خودم که کلی با انگلیسی خودم شاد بودم. و شهری که آمال و آرزوهای خیلی ها توش لونه کرده.


از شهر بگم: دو سه شب پیش اینچا باد اومد. تمام سیستم برق قطع شد. 200000 نفر حداقل 24 ساعت برق نداشتن. ترن هوایی خوابید و و همه چیز به هم ریخت. یه ماه قبلش هم 20 سانتی متر برف اومد. سیستم ترن یخ زد، برق قطع شد، هزارتا تصادف شد .... چند وقت قبلش دوباره همین داستان! طوری که دانشگاه هم تعطیل شد.

از جماعت بگم: کاشف به عمل اومد که اون آدمایی که Bread و Water رو انگلیسی به کار می بردن دایره لغاتشون به این دوتا و Hi و Bye محدود میشه. فهمیدم که هر چقدر بیشتر توی فارسی انگلیسی استفاده کنی صعف هوش و سواد خودت رو توی جدا کردن دو تا زبان مختلف اظهار می کنی. کسی که زبون مادری و بعد 3 یا 4 سال زندگی تو خارج با زبون دیگه ای عوض می کنه یا اینقدر فرهنگ زده اس که به این راحتی دچار عدم تعادل میشه، و یا اینکه اینقدر ناتوان در تمیز دادن دو فرهنگ که می تونه در سایر جوانب زندگیش هم متزلزل باشه.

اما در مورد خودم: یاد گرفتم که چقدر چیز برا یاد گرفتن هست. یاد گرفتم که هنوز هیچی یاد نگرفتم .....

و اما برای شما: اینجا خیلی چیزها خوبه، اما نه بهشت هست و نه برین. ایرونیای اینجا نه با کلاس ترن ، نه با شعورتر .... به همون نسبت که توی ایران می تونید آدم عجیب پیدا کنید اینجا هم می تونید. فرق اینه که اینجا مجبورید از بین 1000 نفر دوست پیدا کنید، اما ایران می تونید از بین 20000 نفر دوست پیدا کنید. هیچ کجا مرام و معرفت دوستای قدیمی رو نمی بینید. اگه دوست اینطوری دارید قدرش و بدونید.... کسی که فرهنگ کشور خودش رو از فرهنگ کشور دیگه متمایز نمی کنه کم نیست. این آدما (منم جزئشون) فقط عامل خنده هستن. نمونه ای از آدم با کلاس و باسواد که نیستن هیچ .... کلی مایه ی تاسف هستن. در نهایت اینکه .... اگر ایران همه ویران سرا است .... اما چیزهایی هست که دل من براش پر می کشه!

خوب باشید،

نیما

Monday, December 11, 2006

دسامبر

1 دسامبر: شما 15 روز وقت دارید و باید 2تا paper بنویسید. یکی برای 10 دسامبر و یکی برای 15ام

5 دسامبر: شما به شدت استرس دارید. Paper اول هنوز خیلی کار داره ... paper دوم دست نخورده

8 دسامبر: paper اول هنوز ایراد داره ... شما به شدت کار می کنید

9 دسامبر(2 شب): paper اول آماده شده. شما به شدت خسته هستین

9 دسامبر(2 ظهر): شما که خورد و خمیر شدید ازخواب بیدار می شید. Email چک می کنید. Deadline اولی رو یک هفته اضافه کردن. شما دیوونه می شید.

10 دسامبر: حالتون از هرچی paper هست بد میشه. دست به هیچ کاری نمی زنید. 24 ساعت 2004 fifa بازی میکنید

11 دسامبر: به شدت روی paper کار میکنید. خودتون و می کشید.

12 دسامبر: شما خبر می شید که Deadline این هم زیاد شده. شما از خستگی می میرید.

Saturday, November 25, 2006

پرسشهای بی پاسخ





از آمدنم نبود گردون را سود

وز رفتن من جاه و جلالش نفزود

وز هیچکسی نيز دو گوشم نشنود

کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود


سلام

چندی پیش مطلبی در مورد ایران نوشته بودم که واکنشهای متفاوتی رو برانگیخت. برخی دوستان همعقیده بودند و بعضی هم مخالفت خودشون رو ابراز داشتن که از هر دو گروه ممنونم. البته لحن نوشتن من باعث شده بود برخی سوتفاهمها بوجود بیاد که امیدوارم اینبار اتفاق نیفته. برا همین قبل از هر چیز تاکید میکنم که مطالب زیر صرفا عقاید و سوالات شخصی منه که معلومات محدودم قادر به پاسخگوییشون نیس. امیدوارم دوستان من رو به بزرگی خودشون ببخشن.

دین! از مقطع ابتدایی تا سالهای دانشگاه تقریبا هر سال کتابی با عنوان تعلیمات دینی رو در کنار جبر و حساب و هندسه میخوندیم. کتابهایی که هر بار مطالب گذشته رو تکرار میکردن و سوالهای بی پاسخ برخی از ما رو جواب نمیدادند. بدتر اونکه تاریخ و اجتماعی و ادبیات هم تکرار همون مکررات در قالبی دیگر بودن.

دهها بار در گوش همه ما از برتری اسلام به دیگر ادیان خوندند. اما کدامین بار برای اثبات این برتری اسلام را بیطرفانه با مکاتب دیگر مقایسه کردیم؟ چند نفر از ما فرصت این رو پیدا کردیم که نظرات پیروان دیگر ادیان رو در مورد ما و خودشون بپرسیم؟ به ما گفتند که ادیان دیگر تحریف شده اند و ما باور کردیم. اما اگر بشنویم که خیلی از پیروان دیگر مسالک باور دارند که دینشون تحریف نشده چطور؟ بدتر از اون اگه اونا معتقد باشند که تحریف از ماست چه باید کرد؟ چرا فقط اعتقادات ما صحیح هستند؟ چرا فقط منابع ما تحریف نشده و قابل اعتمادند؟

مادر بزرگ مرحوم من مثل بسیاری از مردم ما معتقد بود که به جز شیعیان راستین اثناعشری بقیه انسانها اعم از درستکار و بدکار مسیحی یا سنی همه جهنمی هستند.

گویند که دوزخی بود عاشق و مست

قولی است خلاف دل در آن نتوان بست

گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود

فردا باشد بهشـت همچون کف دست

خیلی از ما اعتقادات ملایم تری داریم و پیروان دیگر ادیان رو هم لایق بهشت میدونیم. هر چند که باز هم خود رو صاحب کاملترین اعتقادات میدونیم. البته این مختص به ما نیست. کلیمیان هم مسیحیان رو قبول ندارند. مسیحیان هم مسلمانان رو به حق نمیدونند و مسلمانان هم هیچ دین و پیامبری رو پس از خود نمیپذیرند. به عبارتی هر کی پس از خود رو نفی میکنه. به عقیده من این خودش نشاندهنده اینه که به صرف شنیده ها نپذیریم که کامل ترین و آخرین و بهترینیم. چرا که دیگران هم همین نظر رو در مورد خودشون دارن. تا چندی پیش خداهای بیشمار هندیها برام بچه گانه و غیر قابل قبول بودند. تا اینکه تو اسکاتلند با یک هندی معتقد هم اتاق شدم. وقتی دیدم هر روز صبح زود استحمام و عبادت میکنه سر صحبت رو باهاش باز کردم. و چقدر ساده برای من شرح داد که تمامی خدایانشان سمبل یک نیروی ازلی ابدی و واحد هستند در اشکال گوناگون. یاد صد اسمی افتادم که ماه رمضون دم افطار برای خدا میخونن. قصه های خدایانش همون سادگی داستان آدم و حوای ما رو داشت و عبادات و مناجاتش به همون پاکی و زیبایی بودند. شرمسار و سرافکنده بودم و هستم ازینکه چنین انسانهای پاکی رو مشرک میدونیم و بسیاری از هواهای نفس خودمون رو توجیح شرعی میکنیم.

گویند بهشت و و حور عین خواهد بود

وآنجا می ناب و انگبین خواهد بود

گر ما می و معشوقه گزیدیم چه باک

آخر نه به عاقبت همین خواهد بود

آری! در متن تمام مکاتب تعریف انسان خوب یکسانه. در تمامی آنها دروغ کار ناروا و دزدی عمل زشتیه. کمک به همنوع و نیکی به پدر و مادر در همه توصیه شده و پرهیز از قتل و غارت در همه مشترکه. این که کدام بهترینه سوالی است که شاید چندان هم مهم نباشه. شاید مهم فقط انسانیت ماست.

اما در بین تمامی این ادیان من پاسخ اصلی ترین سوالم رو نیافتم:
روزها فكر من اينست و همه شب سخنم كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم
از كجا آمده‏ام آمدنم بهر چه بود به كجا مي‏روم آخر ننمائي وطنم
مانده‏ام سخت عجب كز چه سبب ساخت مرا يا چه بوده است مراد وي از اين ساختم

هدف آن خالق بی نیاز از بوجود آوردن من و تو چه بود؟ این سوالی بود که هیچ کدوم از معلمهای دینی من در دوران تحصیل قادر به پاسخگویی اون نبودند...

از منزل کفر تا به دين يک نفس است

وز عالم شک تا به یقین یک نفس است

ایـن یـک نفس عـزیز را خـوش مـیدار

کز حاصل عمر ما همین یک نفس است


خوش باشین
میلاد

Friday, November 10, 2006

Montreal


شاید اگه زمانی می دونستم که ممکنه برای رفتن از این سر یه کشور به اون سرش باید 5:30 ساعت توی هواپیما بشینم کلی هیجان زده می شدم خصوصا زمانی که یادم میاد پروازهای 15 دقیقه ای همدان به تهران یا برعکس با یه هواپیمای فوکر که صدای جیرجیر بالاش امنیتش رو تضمین می کرد چقدر برام هیجان داشت و یه بار تغییر فشار توی هواپیما و خنده های کودکانه ی من اعصاب خیلی از مسافرین مسن و گاها ترسو رو به شدت خط خطی کرد.

باید 45 دقیقه ی دیگه برای presentation برم همون جایی وایسم که الان این دوستمون وایساده و همه با اشتیاق و هیجان نسبت به صحبت هاش دارن با laptop هاشون برا خانوم بچه ها ایمیل می زنن، یا بازی می کنن و یا سر خودشون و گرم می کنن که زمان بگذره. مطمئنا وقتی که من صحبت می کنم توجه به حرف های من هم در همین حد خواهد بود.

اما مونترئال شهری با خصوصیات خودش. با night life غیر قابل مقایسه با ونکوور. مردم تا نیمه های شب توی خیابون و شما اصلا احساس خستگی نمی کنید. بر عکس ونکوور که مردم مثه مرغ ساعت 6 عصر می رن خونه و همه جا تیره و تار می شه. یاد همدان میفتم که همیشه غر می زدیم. جالب این که هوای اینجا به مراتب سردتر از ونکوور هست اما با این حال مردم پرانرژی تری داره. مونترال بیشتر از این که برای من یه شهر برای کنفرانس باشه جایی بود که یه دوست قدیمی رو دیدم. مجید رزم آرای عزیز که نزدیک به 10 سال می شه که با هم دوستیم. یادم میاد وقتی که مجید علم و صنعت قبول شد و من همدان صحبت جدی با هم داشتیم که با هم بریم کانادا. برای من تصور سختی بود که چطور راه رو از همدان باز کنم و برای مجید هم حتما به همون اندازه چالش برانگیز بود. اما 5 روز پیش وقتی بعد از یک سال و نیم دیدمش دقیقا یاد همون تعریف ها و قول و قرار ها افتادم. یاد این که چطور به همدیگه قوت و اعتماد به نفس می دادیم و این که چطور تصورها گاهی میتونه حقیقت پیدا کنه. از اون جماعت که من می شناختم فقط مجید بود که با هم قول و قرار این چنینی می گذاشتیم و اونم اولین کسی بود که اینجا دیدم هرچند که در دوران لیسانس هم فرصت چندانی برای دیدنش پیدا نمی کردم. به هر حال جاتون خالی و مجید مثه همیشه برنامه های منظم برای سرگرم شدن داشت. اما یه چیز بسیار جالب در مورد مونترئال رد شدن مردم از خیابوناس. من ونکوور و که دیدم باور کردم که مردم به چراغ های راهنمایی احترام زیادی میگذارن اما اینجا عین ایران شیر تو شیره. ماشین و آدم توی هم میلولن و هر کس هر لحظه حس رد شدن از خیابونش میاد یه بسم ا... می گه (یا یه چیزی شبیه به این) و بعدش هم وسط خیابونه!

آقا این محل کنفرانس هم اعصاب ما رو خورد کرده! به شدت مشکل اینترنت داریم. آخه معنی نداره که. ملت یا باید سیم داشته باشن یا اینکه wireless رو از همسایه ها بدزدن. خلاصه که ما همه در جستجوی اینترنت و دزدی از همسایه ها به شدت داریم تلاش می کنیم. ضمنا نوشتن این مطلب کمک میکنه به این ارائه گوش نکنم (از بس که چرت می گه)! مرسی از شما که می خونید. {خمیازه ی دوستان برای این خانوم که اون بالا داره صحبت می کنه کلی مشوقه!}

توی مونترئال به فاصله خیلی کمی از هم 3تا دانشگاه هستن McGilll, UQAM و Concordia. این کنفرانس توی UQAM هست و من نمیدونم چرا لا اقل اینترنت رو درست نکردن! ولی ساختمون قشنگی داره .... با معماری انگلیسی. البته فکر کنم King Edward هم از اینجا رد شده یه زمانی! بابا آخه ساختمون عصر حجر رو که نمیکنن دانشگاه

با مجید چند تا عکس گرفتیم که قرار شد برای من بفرسته اما ظاهرا یادش رفته و الان هم داره رانندگی می کنه به سمت واشنگتن. آقا مجید هر وقت اینو خوندی اون عکس ها رو بفرست که بذارم روی وب. خوب از او 45 دقیقه که اون زمان خوندید الان 10 دقیقه مونده. من برم ببینم چه می کنم....


خوب باشید،
نیما

Thursday, October 12, 2006

Scotland





Salam

alan ke mashghoole neveshtane in post hastam neshestam vasate ye conference o ye bandeye khoda dare maghalasho present mikone. man blog minevisam, bazia chort mizanan bazia ham goosh mikonan ya la aghal tazahor mikonan ke daran goosh mikonan.

doshanbeh shab be vaghte australia, melbourne ro be ghasde glasgow dar scotland tark kardam ta too ye conference sherkat konam. bad az ye parvaze 15 saate ta dubai ye parvaze 7 saate dige az dubai to scotland dashtam ke ghashang har chi energy dashtam gereftan. kholase jenazam resid inja o tebghe mamool too fooroodgah bekhatere dashtan passporte irooni yekam soal javab boodo belakhare oonaham bekheir gozashto ma vared shodim.

Tasavore man as glasgow be onvane yeki az ghadimi tarin shahraye britania ye chize dige bood. entezar dashtam ke tamiz taro ghashang tar bashe o mardomi mobadia adab be sabke englisi dashteh bashe!

tahalash ke intori naboode. shahr be nesbat kasife va afrade masto la obali be vofoor toosh dideh mishan. jaye didanie fogholadehee hanooz nadidam ama zaheran aslan chenin jahaee too glasgow ziad vojood nadare! behem pishnehad dadan ke age vaght shod beram edinburgh ke ye shahre bozorge digashoone va ghasre malakeh oonjas ama fek nakonam vaght she ke beram.

faghat ye marde daman pooshideh didamo oonam too ye restooran bood. amma too hameye foroosgahashoon daman mardooneh sonatishoono be gheymate geroon mifrooshan. inja vahede poole pounde ke automatic hameh chizo bara gheire british ha kheili geroon mikone.

az hameh vahshatnak tar lahjashoone ke yechize kamelan monhaser be fardie! too fooroodgah mogheye soal javab dashtam divooneh mishodam! bad az bazporsie avalie, akharin afsar ke mikhast az man bazjooee kone aval azam porsidan "do you speak english?" mikhastam begam "naaaaa!!! age englisi ine ke shoma harf mizanin man sharmandam!!" kholase lahjeye ajib gharibi darano koochektarin shebahati be lahjeye birtish, american ya australiaee toosh peida nemikonin!!!

zaheran sohbate in bande khoda tamoom shodo nobate presentere badie. man beram bebinam in yeki cheghadr mellato khab mikone. Age shod too toole safar bazam minevisam.

Khosh bashin
Milad

tozihe ax: namade padeshahie scotland (source: wikipedia)

Sunday, October 08, 2006

ایران ما

بی پرده صحبت کنم، گمان نمی کنم که نه من و نه میلاد برای گرفتن کامنت می نویسیم. هرچند که نافی این مسئله هم نیستم که شنیدن از جانب دوستان بسیار شیرین و لذت بخشه. با این حال در مورد پست های اخیر و در مورد ایران انتظار داشتم که دوستان بیشتری به من و سایرین ثابت کنن که حس وطن دوستی اینقدر هست که وارد عرصه مناظره بشند، خصوصا در شرایطی که میلاد ساختار تند اما پر مفهومی برای نوشتش انتخاب کرده بود. اما افسوس که هرچه صبر کردم خبری نشد و ظاهرا رکود فعلی جامعه فراتر از قشر عامی رفته و گریبان دوستان من که عمدتا دانشجو هستند رو هم گرفته، این مسئله رو دردناک تر هم می کنه.

اما با دو سوال شروع کنم. چند نفر از شما از خودتون پرسیدید که چه چیزی باعث شده نوشته میلاد این طور آتشین باشه؟ چند نفر از شما سعی کردید که بین نویسنده، نوشته و شرایطی که چنین متنی شکل گرفته ارتباط برقرار کنید؟

بگذارید من بگم. در یک سال اول حضور من در ونکوور قریب به 99 درصد از دوستان من غیر ایرانی بودن و عمدتا کنجکاو در پس زمینه های فرهنگی و اجتماعی جامعه ای که من نماینده ای از اون بودم. تاثر برانگیزه که بگم باید برای تک تک این افراد توضیح می دادم که عمده ی زنان جامعه من رو بنده ندارن. اینکه زنان ایرانی حق رانندگی دارن. اینکه در ایران کسی 4 زن با هم نمی گیره و اگر هم چنین بشه از نظر اجتماعی مقبوحه. از همه ی این مسائل مضحک تر اینه که دوستان حتی نمیدونستن که ما در ایران فارسی صحبت می کنیم و نه عربی. و این که فرهنگ و منش ما جدای از کشورهای همسایه مثل عراق، افعانستان و پاکستان و حتی کشورهای عربی حاشیه است ( یا لااقل خود ما خیلی مصریم که اینطور فکر کنیم).

بله، ما فرهنگ 2500 ساله داریم، ما ستون های تخت جمشید داریم، ما 4 فصل داریم و مردمی مهمان نواز که گه گاه میتونن جیب همدیگر رو خالی هم بکنند. ما تماشاچی هایی داریم که از تماشاچی های انگلیس بهترند، میتونن از تماشاچی های کره هم بهتر باشند، اما پیش میاد که آبروی همه چیزو همه کس رو هم می برند. ما نمونه های پاکدامنی داریم و در مقابل روسبی و روسبی صفت داریم که دومی از اولی خطرناک تر و شرم آور تر هم هست. و در نهایت ما مردمی داریم که در مسلمانانی سلمان صفت هستند و مردمی داریم که برای جنگ و خون و خونریزی هلهله می کنند.

اما مشکل داشتن هیچ کدوم از شرایط بالا نیست که اگر خوب نگاه کنید بین ما و خیلی کشورها مشترک هست. مشکل جای دیگری است. مشکل دلخوش بودن مردم ماست به فرهنگ 2500 سال قبل و ستون های تخت جمشید. کدوم تخت جمشید وکدوم فرهنگ 2500 ساله وقتی من و تو اینقدر توانایی نداشتیم که در عصر تکنولوژی به دانشجوها، و نه حتی مردم عامی، در مملکت دیگری بفهمونیم که ما پارس هستیم و فارسی صحبت می کنیم. من و تو امیدوار حضور سوپرمن ملی هستیم، فردوسی زمان، مهدی موعود، مصدق عصر. من و تو خوب میدونیم که تئوکراسی اسلامی فعلی در تقابل با آزادی های اجتماعی تیشه به ریشه ی فرهنگ ما می زنه اگرکمک نکنیم که هدایت بشه! اما در حصار فعلی جیب ها رو محکم گرفتیم و تا گردن زیر برف و دل خوشیم که فرهنگ 2500 ساله داریم. که منابع زیر زمینی داریم. که منابع روی زمینی داریم و باد در دماغ می اندازیم و نخبه نخبه فریاد می زنیم.

نگار عزیز، میلاد جان ... مشکل چیز دیگری است. من و تو از هزینه دادن می ترسیم. من و تو قحطی زده ی آرامش شدیم و هر کس که تحفه آرامشی رو به کرم و گاه با ترحم جلومون پرت می کنه تو هوا می قاپیم و شادیم که شکم سیر می کنیم ... اگر هم کسی حرفی بزنه که آرامش ما به هم بریزه .... بر خرمگس معرکه لعنت!!! غبار رکود و محافظه کاری سر و صورتمون رو کاملا گرفته وهر لحظه مو سپیدتر می کنیم غافل از این که این رشته به نقد آبرو و شرف خریده ایم ....

خوب باشید،

نیما

Tuesday, October 03, 2006

چو ایران نباشد تن من مباد



سلام

ممنون از همه دوستانی که لطف میکنن و نوشته های ما رو میخونن و تشکر از همه عزیزانی که نظرشون رو چه مثبت و چه منفی برای ما میفرستن و ما رو با راهنماییهای دوستانشون دلگرم میکنن.

انتظار نداشتم که پست قبلی من تا این اندازه بحث برانگیز بشه. اما بعد از خوندن دو سه تا کامنت اول متوجه شدم که این قصه احتمالا سر دراز خواهد داشت. ازونجایی که حجم کامنتهای ایندفعه به نسبت زیاد شده بد ندیدم که تو یه پست جداگانه گفتگو رو ادامه بدم.

احسان عزیز احساس بسیار خوبیه وقتی که اطرافیان تورو با گذشتت مقایسه کمنن و بگن بهتر شدی. امیدوارم همینطور باشه. به هر حال ممنون که وبلاگ ما رو میخونی...
نیما جان تو هم که همیشه لطف داری و کاریت نمیشه کرد رفیق. از تو هم ممنون. مسعود هم که همیشه با انرژی و روحیه بخشه.
و اما اصل مطلب:
دوست عزیز! من هم همانند شما معتقدم که یکی دیگه از مشکلات ما اینه که همه چیز رو کلی میبینیم و تعمیم میدیم. و چه خوب بود که این رو هم در پست قبلی میذاشتم.
من جایی نگفتم که مطلقا بمبگذار غیر مسلمون نداریم و یا کشور مسلمان نشین غیر مرفه نداریم. من مطالب رو در قالب سوال مطرح کردم که همه با هم ذهنمون رو مرور کنیم. تا ببینیم از میان دهها بمبگذاری که میشنویم چند درصد عاملین مسلمونن؟
بگذریم ازینکه تعریف اسلام و مسلمون چیه چون هر کدوم از ما تعریفی جداگانه داریم و بازکردن بحث در این مجال نمیگنجه.
من به شخصه به یاد ندارم که در مورد یه بمبگذاری شنیده باشم که عاملینش اسما مسلمون نباشن. حتی در سرزمین ۷۲ ملت هند!
شماها شاید به یاد داشته باشید اما چند درصد؟ چند درصد کشورهای مسلمانی که میشناسین در رفاهن؟چند درصد حقوق زن توشون معنی داره؟
باز هم ممنون از گوشزد کردن این نکته که ما خیلی وقتا از الف و ب صحیح ث رو نتیجه میگیریم که ربطی به الف و ب نداره!
هر چند که متوجه نشدم که این نکته ناقض کدام قسمت از نوشته های من بود؟ الف ها و ب هایی که من مطرح کردم مشکلاتی بود که حتی به تایید شما ما ایرانیها داریم. و ث نتیجه چیزی نبود جز پذیرفتن این حقیقت که باید اونها رو بپذیریم و در رفعشون کوشا باشیم.

نگار عزیز بسیار ممنون از مطلبی که نوشتی.
در تاریخ کهن ما هیچ هشیاری نمیتونه شک کنه و گواه این مدعا ستونهای همیشه استوار تخت جمشیدند. منظور من هم از تمدن همونطور که شما اشاره کردی شهرنشینی بود نه تاریخ شهر نشینی. من تمامی حرفهای شمارو کمابیش قبول دازم و اونا رو خیلی متضاد با نوشته های خودم نمیبیم.

همه جای دنیا مردم خوب و بد وجود داره چه ایران چه امریکا و یا هر کجای دیگه ای. آیا در جایی از نوشته هایم این حقیقت را در مورد ایران نقض کردم؟
در خیلی نقاط دنیا از توریستها زیاد پول میگیرن و جهانگردی رو به یه صنعت تبدیل کردن. بدون اینکه سرویسهای خدماتی رو با هم مقایسه کنیم آیا اون کشورها هم داعیه مهماننوازترین بودن رو دارن؟ سابقه گروگانگیری و زندانی کردن توریستها رو چطور؟
خیلی از کشورها هم مثل ما قهرمانان پهلوان منش داشتند و دارند. آیا اونها هم به همون اندازه ما ادعا دارند؟ دوپینگی چطور؟
در مورد انگلیس و ایتالیا مثال بدی زدید. تماشاگران اونا در بدی شهره آفاقن. من هم خودمون رو با اونا مقایسه نکردم چون باور دارم که بهتر از بدترین بودن دال بر بهترین بودن نیست.
صرف نظر ازینکه داشتن اولین توریست زن فضانورد واقعا افتخاری ملی محسوب میشه و یا اینکه داشتن چهارمین زبان فعال اینترنتی چیزی رو ثابت میکنه یا نه (برزیل هم فعالترین کاربران رو داره) مطلب رو کوتاه میکنم:

هدف من از نوشتن مطلب قبلی کوچک شمردن داشته هامون نبود. هدف من آگاه شدن از نداشته هامون بود.
اینکه ما نباید مشکلاتمون رو پشت ادعاهای توخالی بپوشونیم. اینکه باور کنیم نه تنها در خیلی موارد اول نیستیم بلکه خیلی وقتها بسیار عقب تر از کشورهایی هستیم که نیمی از ما ادعا ندارند.
باز هم ممنون از نظرات سازندتون.

با مدّعی مگویید ، اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی

عاشق شو ار نه روزی ، کار جهان سرآید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

دوش آن صنم چه خوش گفت ، در محفل مُغانم
با کافران چه کارت ، گر بت نمی پرستی


خوش باشین
میلاد

Friday, September 29, 2006

ما ایرونیا

سلام

من در حیرتم ما ایرونیا چقدر رو داریم بخدا. توی هر چیزی باید به همه دنیا ثابت کنیم که آخرشیم و اگه نیستیم خدای نکرده حتما حقمون رو خوردن. چرا قبول نمیکنیم که مشکل از ماست و ما هم میتونیم اشتباه کنیم.

ادعا میکنند که ایرونیا صاحب تمدنی غنی و فرهنگی والا هستن.
کدوم فرهنگ والا وقتی کمترین ادب و ارزش رو برای افراد دوروبرمون قایلیم؟ کدوم تمدن وقتی آلوده ترین خیابونا رو داریم. خطرناک ترین جاده ها رو داریم و برای جان آدمی پشیزی قایل نیستیم؟
گویند ایرونیا مهمان نواز و با گذشتند.
کدوم مهماننوازی؟ هر گردشگر خارجی که پاشو میذاره تو ممکتمون رو به طمع دلارهاش میچاپیم. بارها شده که توریستها رو غارت کنن و هزار تا بلا سرشون بیارن. کدوم گذشت؟ ما حتی برای گذر از یه تقاطع خیابون به هم راه نمیدیم چون خیال میکنیم از همه مهمتر یا گرفتار تریم.

ما ایرونیا پاکدامن ترین مردمانیم!
پس این دخترایی که به کشورهای عربی فروخته میشن کجایین؟ این همه زن خیابونی مال کدوم کشورن؟ این همه فحشا و قتلهای ناموسی مال کدوم کشوره؟

ما ایرونیا پهلوان منشیم!
از تیم یازده نفره وزنه برداری نه نفر دوپینگ میکنن. بهترین بازیکن فوتبالمون لگد میزنه زیر ساک پزشک تیم جلو میلیاردها بیننده. سرپرست تیم فوتسال جلو همه رسانه ها بازیکن تیم رو کتک میزنه. دو تا از بازیکنهای تیم ملی فوتبالمون در حین بازی به هم مشت و لگد پرت میکنن.

میگیم بهترین تماشاگران رو داریم
ما که فقط فحش ناموس میدیم اونم به بازیکن خودی. چرا اون تماشاگر کره ای که از اول تا آخر تیم خودشو تشویق میکنه بهترین نیس؟

مومن ترین مردمان و کامل ترین دین رو داریم!
پس اینهمه قتل و دزدی و جنایت کار کیه؟ این همه حق کشی و بیرحمی نسبت به زنان و کودکان از کجا ناشی میشه. شما تا حالا شده بشنوید که عاملان یک بمبگذاری مسلمون نباشن؟ کدوم کشور مسلمونی مردماش تو رفاهن؟

صحبت از خشکیدن یک برگ نیس
وای! جنگل را بیابان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند

آره اولیم
تو فحشا
تو تعداد تصادفات جاده ای. تعداد افرادی که هر سال فقط تو سانحه رانندگی کشته میشن از تلفات جنگ لبنان و اسراییل بیشتره و ما سنگ اونا رو به سینه میزنیم!

آره اولیم
تو تعداد سقوط هواپیما
تو تعداد روزنامه های تحریمی
تو آمار دختران فراری و پهلوون پنبه های دوپینگی

بیایین باور کنیم که عقبیم. که مشکل داریم و قبول کنیم که تا مشکلاتمون رو باور نکنیم هر روز بدتر از دیروز خواهد بود. پس بیا برخیزیم. از همین امروز از همین لحظه برای بهتر شدن. برای انسان بودن. بیا کاری کنیم که افتخار به ایرانی بودنمون شعار نباشه.

چو ایران نباشد تن من مباد
در این مرز و بوم زنده یک تن مباد
دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
همه سر به سر تن به کشتن دهیم
از آن به که میهن به دشمن دهیم

میلاد


توضیح: ایران زمین. ۲۵۰۰ سال پیش


Monday, September 18, 2006

چند سوال چند جواب

سلام

یه مدت به طرز وحشتناکی گرفتار بودم و انقدر کار ریخته بود سرم که تا به خودم میجنبیدم میدیدم شب شده و من حتی یادم رفته که ناهار بخورم. یکی دو روزه که سرم یه خورده خلوت تر شده و امروز وقت کردم که بعد از یه وقفه به نسبت طولانی دوباره بنویسم.
تو این دو سه روز اخبار رو دنبال کردم و دیدم تو این چند روزه ظاهرا همه گرفتار بودند و اتفاقات گوناگونی در اقصی نقاط دنیا رخ داده. مثلا بعد از ۲۵ سال یک سیاستمدار بلند پایه ایرانی یعنی محمد خاتمی به طرز شخصی وارد امریکا شد. بدبخت خاتمی اگه میدونس اینهمه براش مشکل ساز میشه این سفر فکر نمیکنم پاشو حتی از خونش بیرون میذاشت چه برسه اینکه بره امریکا! تو امریکا که جلو سخنرانیاش تظاهرات کردن و ازش رسما شکایت کردن. تو ایران هم که همسر سخنگوی دولت که کم کم داره از خود دولت و سخنگوش معروفتر میشه حسابی بهش توپید. به هر حال از لحاظ سیاسی کمتر کسیه که نسبت به اهمیت این سفر شک داشته باشه.
همچنین مذاکرات هسته ای ایران هم وارد فاز مثبتی شده و خدا کنه هیچکی ازون حرفای عجیب قریب نزنه که اینم ختم به خیر شه.
پاپ عزیز هم که ماشالا همه تندروها رو روسفید کرد و کم مونده بود حالا که اتیشا داره میخوابه جنگ راه بندازه! آخه اینم حرف بود تو زدی؟ خدایی این آلمانیا همشون یه چیزیشون میشه حتی پاپشون!
خبر مهم رو هم که نیما داد و من شنیدم باز هم یه سری از بچه ها فوق قبول شدن که به همشون تبریک میگم .
در مورد فوق و پذیرش و مسایل مربوطه بعضی وقتا دوستانم منو قابل دونستن و یه سری سوالها پرسیدن. چون خیلی ازین سوالات بین همه مشترکه بد ندیدم که اینجا مطرحش کنم. البته نیما کار منو حسابی سبک کرده تو دو نوبت و من فقط حرفاشو تکمیل میکنم:
سوال: الان رو چه زمینه هایی داره بیشتر کار میشه و او انور چه چیزایی بیشتر تو بورسه؟
جواب: همه چیز! این کاملا بسته به علاقه شما هست. تو تمام زمینه ها جای کار هست وگرنه نیازی نبود که اینهمه خرج استاد و تحقیق و غیره کرد.
سوال: تو هر فیلد چه شاخه هایی از همه محبوب ترن؟ مثلا تو بازیابی اطلاعات چی خوبه؟
جواب: بهترین راه برای پیدا کردن پاسخ این سوال نگاه کردن به تعداد مقالات ارسال شده در کنفرانسهای معتبره. برای مثال اگه میبینین که تو یه زمینه خاص تعداد زیادی مقاله چاپ شده میشه نتیجه گرفت که زمینه پرطرفداریه. البته این رقابت رو هم سختتر میکنه.
سوال : میخوام بعد از فوق برا ادامه تحصیل برم خارج. چیا لازم دارم؟
جواب:
۱. معدل خوب
۲. زبان قوی
۳. توصیه نامه از یه استاد معتبر
۴. مقاله
من روی ۲ مورد آخر خیلی تاکید دارم. استاد نقش بسیار مهمی رو بازی میکنه چه در دادن مقالات چه در کمک برا گرفتن پذیرش. اونایی که دارن فوقشون رو شروع میکنن سعی کنن حتما با استادی کار کنن که انور آب شناخته شدست. توصیه نامه چنین استادی خیلی میتونه موثر باشه.
در مورد مقاله هم من نمیگم چطور بنویسین یا کجا بفرستین چون اون خودش یه بحث جداگانه میطلبه. فقط هر چی مینویسین انگلیسی بنویسین. حتا مقالاتی که برا کنفرانسهای داخلی میفرستین. مقالات فارسی چون برای دانشگاهها و استادهای خارجی قابل خوندن نیس در گرفتن پذیرش کمک چندانی نمیکنن.

ظاهرا مطلب به درازا کشید. ایشالا در فرصتهای بعدی بیشتر در این زمینه مینویسم.

خوش باشین
میلاد


توضیح: کوالا


Thursday, September 14, 2006

به هم دبستانی هایم

خبر شنیدن موفقیت دوستان همیشه خوشاینده. خصوصا وقتی این دوستان بخشی از زندگی شما رو ساخته باشند. وقتی در کنارشون زندگی رو یاد گرفته باشی. وقتی به یادت می آد زمانی رو که از چگونه زنده ماندن فراتر رفتی و دغدغه ی چگونه زیستن پیدا کردی .... وقتی تلنگر زمانه چشمت رو باز کرد به این واقعیت که"یک با یک برابر نیست" مگر در چگونه مردن.

بدون شک خیلی از شما میدونید که روبوکاپ برای من و دوستانم فراتر از یک تفریح کودکانه یا یک هوس زودگذر بود. روبوکاپ برای ما طعم زندگی بود در حجم یک اتاق ... چهار دیواری که گاهی خودمون رو دل خوش می کردیم و بادی در دماغ و Lab صداش می کردیم. امپراطوری بدون فرامانروا.

شروع شدنش همون قدر برای دانشگاه بی اهمیت بود که بسته شدنش و همون قدر برای من و دوستانم پر هیجان که دردناک ....

اما آنچه نه در خاطره ی کاپ های ما موند و نه در Certificateها نوشته شد شعله ی صمیمیتی بود که چهار سال به همون اتاقک کنج ناکجا آباد نور داد ... انرژی داد .... گرما داد. آنچه بیعت برادرانه را به فراتر از رابطه ی نَسَبی برد و ثابت کرد که به سبب حادثه هم می شه مردانگی پیدا کرد خواه در کالبد یک مرد یا یک زن.

دوستان من به من آموختند همت یعنی چه. دوستان من به خیلی ها نهیب زدند که عزت از پس تملق بیرون نمی آد. به من آموختند سازگاری با جمع رو ... دوستان من، من رو از بستر حمایت های کودکانه بیرون کشیدند و در اجتماع چهار نفره درس بزرگ شدن بهم دادند. دوستان من ثابت کردند که واقعه ی روبوکاپ یک حادثه نبود که تکرار بر حادثه وارد نیست. در این جامعه کوچک من یاد گرفتم که آبرو با زخم تنگ نظر ریخته نمی شه .... با نمره افزوده نمی شه و با رتبه ی دانشگاه سنجیده نمی شه. رتبه ی اول هم ارزانی خاکستر پاش معرکه ....

شنیدم که در نهایت خانوم امیری هم راه دانشگاه تهران رو در پیش گرفت. دوست عزیز از صمیم قلب برات آرزوی موفقیت می کنم.

دلم برای تک تک تون .... برای عطر معرفت .... و برای تقسیم یک لبخند تنگ شده......

نیما

Saturday, September 09, 2006

خونه


سلام.
همینطوری یهو حسش اومد که یه عکس از ونکوور براتون بفرستم. سمت راست (جایی که خورشید داره غروب می کنه) می تونید برج های DownTown رو ببینید و سمت چپ هم می تونید برج های MetroTown رو ببینید. برا دیدن عکس بزرگتر می تونید روش کلیک کنید.

قابل توجه اونا که خودشون می دونن ..... این عکس رو از طبقه 24 و از روی بالکن خونمون گرفتیم.... ها ها ها

نیما

Monday, September 04, 2006

پذیرش 2 - دستمال الکترونیک

بالاخره داستان نقل مکان به خونه جدید تموم شد. الان 4شبه که ما اومدیم خونه ی جدید و انصافا هر روز که بیدار می شیم کلی ازخودمون و خونه خوشمون میاد. هرچند اینم باید بگم که به پول ایران تقریبا داریم ماهی یک میلیون تومن اجاره خونه می دیم. فک می کنم اگه قرار بود ایران اینقدر اجاره بدیم می شد توی بهترین جای تهران یه خونه ی خیلی باحال بگیریم... هر چند که به پول اینجا خیلی زیاد نیست و اگه بین دو نفر تقسیم کنید تقریبا می شه ماهی 600 دلار که خوب برای اجاره توی ونکوور طبیعی هست. برا همین فکر نکنید که ما خیلی پول داریم، چون نیستیم! اگه بودیم خوشحال می شدم که کلاس بذارم اما واقعا این خبرا نیست :)

این بار می خوام در مورد قسمت دوم پذیرش بنویسم. توی قسمت اول در مورد بعضی از مطالب قبل از اقدام برای پذیرش که به ذهنم رسید توضیح دادم و فکر می کنم به اندازه ی کافی به همتون روحیه دادم. مهم ترین مسئله قبل از سفر اینه که بدونید چه نقاط ضعفی دارید و سعی کنید کاری کنید که این مشکلات تا جایی که ممکنه حل بشه. وقتی بدونید نقاط ضعف شما چیه مسلما امادگی بیشتری برای مواجهه باهاش دارید. خیلی از دوستان گله کرده بودن که مطالبی که من نوشتم درست نیست. فکر می کنم دو تا مشکل اساسی توی فهم مطالب وجود داشت. اول این که من با نگاه طنز می نویسم. برا همین نباید انتظار داشته باشید مستقیم حرف بزنم. در ثانی، من در مورد مسائل و مشکلات خودم نوشته بودم که خوب حتما در مورد خیلی های دیگه صادق نیست. اینو اول مطلب قبلی هم نوشته بودم...

به هر حال فرض اینجا براینه که شما قسمت اول رو رد کردید. حالا می رسیم به قسمت دوم. توی این مرحله اقدامات جدی تر میشه. توی کلاس TOEFL ثبت نام می کنید (یا نمی کنید) و همش به خودتون روحیه می دین که همه چیز حله. 20 تا کتاب TOEFL از جمله 504 absolutely essential words و TOEFL Longman و TOEFL BARRONS و 1100 words you need to know رو می خرید. هر روز چند تا درسش رو می خونید و فرداش همش رو فراموش می کنید. دوباره بر می گردین و می خونید و به خودتون روحیه میدین که دفعه دوم دیگه یادتون نمی ره. فرداش بیدار می شید و بازم هیچی یادتون نیست.

در مرحله بعد دانشگاه های مرتبط به خودتون رو پیدا می کنید. از MIT و Stanford شروع می کنید و در نهایت دانشگاه Flower Hill in Onion Village که همون گل تپه شعبه ی ده پیاز اما در آمریکا، کانادا یا استرالیا هست رو هم چک می کنید. کی به کیه. بعد که پذیرش گرفتید به فک و فامیل می گید که از کدوم کشور پذیرش گرفتید دیگه. کسی با دانشگاهش کاری نداره که. فقط تو رو خدا دقت کنید که دانشگاه رشته ی شما رو داشته باشه که اگه نداشته باشه خیلی ضایع می شه.

میرید توی سایت دانشکده ی مرتبط. مثلا School of Watering Sea Weeds ، می رید توی لیست اساتید(Faculty Members) و توی Research Interest همه ی استادا رو نگاه می کنید. اونایی که از همه به رشته و علاقه ی شما نزدیکتر هستن رو انتخاب می کنید و براشون یه ایمیل می زنید و دستمال الکترونیک رو attach می کنید. یعنی از هر روشی برای مخ زدنشون استفاده می کنید. از قربون صدقه و چاکرم مخلصم به بالا.

بعدش می رید به قسمت Admission/Application و تمام مدارک رو در میارید. این قسمت معمولا شامل یه سری فرم هست که باید پر کنید. در پر کردن فرم ها می تونید از دروغ های مصلحتی هم استفاده کنید. هرچند احتیاط واجب بر این است که سوتی بد فرم ندید. مثلا نگید که شاگرد اول دانشگاه بودین وقتی معدلتون 12.95 هستش. نمره TOEFL هم اینحا نوشته که باید چند باشه و این که دانشکده ی شما GRE می خواد یا نه. نمره ی TOEFL رو که دیدید اصلا نگران نشید چون مطمئنا با حافظه قوی و توکل به خدا و حمایت پدر و مادر و پشتکار حتما قبول می شید. این چند تا کلمه رو هم حفظ کنید که اگه قبول شدید حتما لازم می شن.

باید یه Curriculum Vitae یا Resume بنویسید و یه گزارش مختصر از کارایی که انجام دادید بدید. باز هم خالی بندی چنانچه سبب فعل گناه نگردد یا فاعل از کرده ی خود پشیمان گشته و پس از اخذ پذیرش 200 یتیم را هر یک قرصی نان دهد مانعی ندارد. یه Statement of Purpose هم باید بنویسید که خیلی مهمه. توی این یکی داستان زندگی گذشته رو ننویسید. من توی SOP خودم خاطره هم نوشتم! اما اینجا باید بنویسید که چه چیزی می خواید برای دانشگاهی که میرید ببرید. یا به قولی چند مرده حلاج هستید.

آخرش هم باید از چند استاد باحالتون توی دانشگاه فعلی Reference Letter بگیرید. یادتون باشه که باید خوب بنویسن. برای همین باید از اونا بگیرید که می دونید خوب می نویسن، در غیر این صورت بی خیال بشید.

خوب تا اینجا رسیدید. به خوندن TOEFL ادامه بدید تا من بقیه اش رو تو یه فرصت دیگه بنویسم. ضمنا اینجا هم یه راهنمای پذیرش به فارسی براتون می ذارم که میتونید دانلود کنید. کپی رایتش برای یه عده از بچه های شریف هست که دستشون درد نکنه.

خوب باشید

نیما

Monday, August 28, 2006

پشت دریا


قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.

Monday, August 21, 2006

طلوع

دلتنگی جز‌ء لاینفک غربت و از گسترین احساسات زندگیه. هم تلخ و آزار دهنده و هم شیرین چرا که ریشه در عشق داره

ولی بیایید از حزن و اندوه نگیم. یقین دارم که بابا حسین ( که مثل پدر خودم براشون احترام قایلم) و نیما جفتشون نه تنها هر روز با یاد هم از خواب پامیشن بلکه تو رویای هر شب یکدیگه هم هستن. اینرو نیما و بابا حسین هر دو خوب میدونن و یاداوریش نمکیه که رو زخم همیشه تازه غربت پاشیده میشه

پس بذارید من جملات نیما و بابا حسین رو با اجازه جفتشون کامل کنم


با وجود همه دلتنگیها هر ۲۱ ماه یاداور طلوع یک زندگی تازه یک هدف بزرگ و یک همت عظیمه. یاداور بلوغ فکری رفیق من و تمام آدمای مثل اونه. ۲۱ هر ماه این نهیب رو میزنه که هدفی بزرگتر از غربت در پیش روست. هدفی که سخت ترین مشکلات رو به خاطرش تحمل میکنیم و روز به روز به اون نزدیکتر میشیم. و چقدر شیرینه این احساس نزدیکتر شدن و رسیدن

و من یقین دارم که بابا حسین هر روز به خاطر میارن که چقدر از موقعیت کنونی پسرشون خوشحالن. چقدر از موفقیت فرزندشون به خودشون میبالند و یادشون میاد که چقدر دوست داشتن نیما به اهدافش دست پیدا کنه. قلبشون گرمه که نیما بهترین مسیر رو برای پیشرفت انتخاب کرده. و پیشرفت و سعادت فرزند بزرگترین آرزوی پدر و مادره

غربت هست. سختی هست. اما هدف و امید هم هست. و قصد من و نیما از نوشتن در «پشت دریا» سخن گفتن از طلوعه که غروب رو همه میشناسند.

خوش باشین

میلاد

21

عادت کردم به این که به 21ام هر ماه با دقت بیشتری نگاه کنم. به خودم و به اینکه چقدر بزرگ شدم. 21 برام عدد مقدسی شده .... همه چیز از 21ام شروع شد. ساعت 10 شب.

توی چشای خیلی ها نگاه کردم .... مطمئن نبودم که دوباره کی این فرصت رو پیدا می کنم. چمدان تنهایی روی دوشم سنگینی می کرد و دلهره ی روبرویی با دنیای تازه قلبم رو سخت فشار می داد.

باز هم یه 21 دیگه رسید... و این ماه به من نه فقط گذر یک ماه .... که گذر یک سال رو یادآوری کرد ..... و منی که هنوز فرصت نگاه دوباره به اون چشمای نگران و منتظر رو پیدا نکردم.

یک سال گذشت ....

نیما